<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>من شاعرم </title>
<link>http://iampoet.blogfa.com/</link>
<description>مریم جعفری آذرمانی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 28 Dec 2009 01:54:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>پرسش‌هایی درباره‌ی غزل امروز</title>
<link>http://iampoet.blogfa.com/post-80.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;div style=&quot;text-align: justify;&quot;&gt;&lt;br /&gt;     اگرچه ممکن است پیش از طرح پرسش، عده‌ای پاسخ را پیدا کرده باشند یا بدون آن‌که به این پرسش و پاسخ بیندیشند کاری از پیش برده باشند، اما طرح پرسش و تغییر در مولفه‌های پرسش، برای عده‌ای بسیار بیشتر، دارای اهمیت است؛ زیرا دست کم باعث حرکت خواهد شد. حتا اگر هیچ پاسخ درستی به آن داده نشود مانع از سردرگمی است. یکی از پرسش‌ها این است: چگونه می‌شود غزل را نو کرد؟ آیا غزل امروز به رابطه‌های معنایی و زبانی غزل دیروز چیزی افزوده است؟ اگر نو را مقابل سنتی ( و نه کلاسیک) تصور کنیم پس بهتر است این پرسش را کامل‌تر کنیم: چگونه می‌شود غزل امروز را کلاسیک کرد (به معنی آن‌که تا زمان‌های طولانی قابلیت پایداری در برابر قدرت حذف کردن از سوی تاریخ شعر را داشته باشد)؟ با گفتن از زیستن امروزی؟ گفتن از آن‌چه تا حال گفته نشده؟ نزدیک‌کردن آن به زبان امروزی؟ فاخر بودن زبان یا گفتاری بودن آن؟&lt;br /&gt;     اما در عمل چه اتفاقی افتاده است؟ با حجم عظیمی از غزل‌های ساختگی در برابر غزل‌های خوبْ سروده شده یا حتا خوبْ ساخته شده (و نه ساختگی) روبروییم این غزل‌های ساختگی گروه به گروه شبیه هم هستند و به همین دلیل حتا با وجود اینکه زبانی نو دارند پس از مدتی حس زیبایی‌شناسی مخاطب را برانگیخته نمی‌کنند. فرقی نمی‌کند که گروهی بیشتر به تصویر می‌پردازند و یا گروهی بیشتر به زبان، گروهی به آوردن مولفه‌های زیست امروزی تاکید دارند و گروه‌های دیگر که هر روز به تعدادشان افزوده می‌شود یا از تعداد گروهی کم می‌شود تا به گروهی دیگر اضافه شود. همه‌ی این غزل‌ها مخاطب‌های خود را دارند اما وقتی به تولید انبوه می‌رسند قابلیت خوانده شدن خود را از دست می‌دهند. این گروه گروه نوشتن نتیجه‌اش این است: انگار که شاعرانشان یک نفرند می‌توان به راحتی این گروه‌های مجموعه‌ای را خواند مثلا چند روز پیش پنج کتاب غزل را خواندم که هیچ فرقی با هم نداشتند یعنی شاعرانشان فقط با اسم روی جلد از هم تفکیک شده بودند این مساله از این جهت آسیب است که قطعا می‌توان دستورالعملی برای نوشتن این غزل‌ها تدوین کرد البته اگر این ایراد را وارد کنیم که به هر حال خیال شاعرانه در حد کم آن هم در شاعران مختلف متفاوت است و غزل‌ها را متفاوت می‌کند، حکمِ داده شده قطعیت بیشتری پیدا می‌کند زیرا خیال، یکی از مهمترین عنصرهای شعر است و از آن‌جا که حتا دوقلوهای همزاد هم صورت‌های خیال متفاوتی دارند پس غیر شاعران هم می‌توانند کمی خیال را با دستورالعمل‌های عروضی و فنی و گروهی ترکیب کنند و مثلا ششمین کتاب همین مجموعه باشند. پس شخص شاعر غزل‌سرا با اندیشه و روح و زیست منحصر به فردش کجاست؟&lt;br /&gt;     به پرسش دیگر که بسیار هم شنیده  شده: چرا هنوز غزل سروده می‌شود؟ پاسخ‌های کاملا منطقی می‌توان داد. یکی از پاسخ‌ها این است که هنر ذاتا گرایش به کمال دارد و هیچ‌گاه هنر کامل ارایه نمی‌شود بلکه مثال‌هایی به وسیله‌ی هنرمندان پرداخته می‌شود اگر موشکافانه نگاه کنیم و حتا فرض کنیم که به نظری جامع، در میان مخاطبان برسیم که یک غزلِ مشخص مثلا بهترین غزل تاریخ شعر ایران نام‌گذاری شود آیا واقعا بر بهترین غزل تاریخ شعر ایران می‌توان هیچ ایرادی وارد ندانست؟ همیشه با سلیقه‌ها و حتا معیارهای مختلف روبرو هستیم از مخاطبی می‌شنویم که مثلا کاش فلان بیت فلان غزل سعدی را حذف کنیم و بعد، غزل را بخوانیم پس همیشه گوشه‌ای انباشته یا حتا بر عکس؛ خالی وجود دارد. همین میل به کمال هنری باعث تداوم یک شکل هنری می‌شود و غزل در این میان هم به دلیل شکل و هم به دلیل توجه در طول زمان یکی از مهمترین هنرهاست که ظرفیت هرچه بهتر شدن را دارد دلیل دیگر شاید این باشد که واقعا بعضی دردها را نمی‌شود نوشت یا حتا بعضی شادی‌ها را و اصلا حالت‌ها و کنش‌ها و واکنش‌هایی در انسان هست که به سختی به شعر در می‌آیند و همه‌ی آن‌ها هنوز شعر نشده‌اند و سعی می‌کنیم که ننوشته‌ها را بنویسیم یا نوشته‌ها را واضح‌تر کنیم. پاسخ دیگر این است که شعر گاهی اوقات چاره‌ساز و گاهی فقط تسکین دهنده است و مفهوم‌ها و حتا کارکردهای خود را عوض می‌کند و دلیل‌هایی دیگر.&lt;br /&gt;پاسخ‌های بسیاری به این پرسش داده‌اند هر چند که گاهی حتا مطرح هم نشده باشد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;     پرسش بعدی: آیا هر شاعری که غزل می‌گوید یا غزل‌سرا نامیده می‌شود می‌داند غزل چیست؟  محدوده است؟ موردی برای تعصب؟ یا غزل غزل است؟ &lt;br /&gt;     یک نکته‌ی مهم تغییر است. جرات تغییر هم کافی است چون در بیشتر نمونه‌ها به خودِ تغییر منتهی می‌شود. بالابردن حساسیت تاثیرپذیری از غزل، شاعر را مدام در موقعیت تغییر کردن قرار می‌دهد یعنی اینکه در هر دوره‌ی زمانیِ سرودن، بعد از مدتی دیگر نمی‌تواند فقط به یک موضوع خاص، فقط به یک شگرد یا یک شیوه‌ی دیدن محدود بشود و پی در پی در حال کشف است؛ کشف ظرفیت‌های نوشتن در یک شکل هندسی که می‌تواند فضایی باشد نه سطحی.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این مطلب پیش از این به طور خلاصه‌تر با عنوان« چگونه می‌شود غزل را نو کرد؟» در کتاب هفته شماره 180 مورخ 19/2/88 منتشر شده است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 01:54:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iampoet&amp;postid=80</comments>
<dc:creator>iampoet</dc:creator>
<guid>http://iampoet.blogfa.com/post-80.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غزلی از زخمه</title>
<link>http://iampoet.blogfa.com/post-79.aspx</link>
<description>&lt;font size=&quot;2&quot;&gt;حجمی ندارد ابعادش، خورشید، بس که می‌سوزد&lt;br /&gt;پایین گرفته از بالا، از پیش و پس که می‌سوزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تقسیم مهربانی‌هاش، ای کاش نا برابر بود&lt;br /&gt;از می‌شکوفد این غنچه، تا خار و خس که می‌سوزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از سوختن نمی‌کاهد از آسمان چه می‌خواهد&lt;br /&gt;دارد هوای آتش را، در این هوس که می‌سوزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با تارِ تا ابد نورش، با ضرب‌های تنبورش&lt;br /&gt;با هرکسی که می‌سازد با هیچ‌کس که می‌سوزد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من یک غروب غمگینم دارم ستاره می‌چینم&lt;br /&gt;خورشید را نمی‌بینم آه از نفس که می‌سوزد&lt;br /&gt;&lt;/font&gt;</description>
<pubDate>Tue, 22 Dec 2009 02:29:07 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iampoet&amp;postid=79</comments>
<dc:creator>iampoet</dc:creator>
<guid>http://iampoet.blogfa.com/post-79.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نقش شعر در بحران‌های سیاسی اجتماعی</title>
<link>http://iampoet.blogfa.com/post-78.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;تا تو چه نظر داری*؟&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;مریم جعفری آذرمانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;     شعر در هویت و حتا در ماهیت خود معمولا هم آرامش را به وجود می‌آورد هم از آرامش به وجود می‌آید. تصور کنیم شاعر در بحثی در مورد مثلا عدالت ممکن است واکنش‌هایی هیجانی ابراز کند اما اگر بخواهد در مورد همین مساله یا درباره‌ی احساس‌هایی که در حاشیه‌های آن داشته، شعری بگوید نیاز به آرامش دارد و مخاطب را هم به آرامش دعوت خواهد کرد. حتا اگر هیجان ایجاد کند هیجانِ ذاتی آن موضوع را تلطیف می‌کند. تاکید بر آرامش به این دلیل است که تنها در آرامش است که می‌توانیم فکر کنیم پس شعر، در بحران، ضرورت وجودی بیشتری پیدا میکند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;    البته باید ببینیم بحران چه تعریفی برای شاعر دارد. آیا بحرانی برای شاعر غیر از بحران اجتماعی و سیاسی وجود دارد؟ حتا مساله‌ای شخصی و عرفانی مثل تنهایی از نظر شاعر مساله‌ای سیاسی و اجتماعی است. زیرا شاعر سخن‌گوی انسان‌هایی است که شاعر نیستند و شعر در این مقام، یک وظیفه است. آیا صفتی مثل تزویر واقعا شخصی است؟ یا در صورت بروز، اجتماعی- سیاسی هم هست؟ ایرادهای یک سیاستمدار آیا همان ایرادهای شخصی یک فرد نیست؟ تکبر، نفرت، حسادت و بسیاری صفت‌های دیگر. پس گفتن شاعر از هر صفت انسانی می‌تواند اجتماعی و سیاسی باشد. حتا در مورد شعرهای عاشقانه هم همین‌طور است. مثلن شرح توقع عاشق از معشوق و بالعکس آیا نمی‌تواند متناظر با شرح حق و وظیفه‌ای که شاه و رعیت در قبال هم دارند باشد؟ &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;    مشکل عمده‌ای که در یک بحران به وجود می‌آید این است که از شاعر انتظار واکنش مستقیم دارند. یکی از این انتظارها این است که  بر خلاف جریان جامعه حرکت کند، دیگری اینکه با مردم یا بخشی از آن‌ها هم‌سو باشد یا رفتار روشنگرانه‌ی مستقیم داشته باشد و انتظارهای دیگری که نتیجه‌ی بعضی از آن ها این است که شاعر، آگاهانه یا ناآگاهانه بحران را تشدید می‌کند بدون آن‌که راه حلی بیندیشد. ولی کمتر کسی این سوال را مطرح می‌کند که آیا شاعر نمی‌تواند بر خلاف بحران عمل کند؟ مثلن سکوت کند؟ آیا تنظیم کردن یک بیانیه از طرف گروهی از شاعران و تشویق کردن دیگران برای امضای آن نمی‌تواند از نظر بعضی شاعران، مصداقی کوچک از پیش‌روی به سمت استبداد باشد؟ شاعر در خلوت خود می‌اندیشد که اگر امضا کنم یا امضا نکنم چه اتفاقهایی خواهد افتاد. یعنی در واقع آزادی شاعر سلب شده است. پس شعر کجاست؟ در این میان شاعرانی هم که می‌خواهند شعرشان را که بازخورد همان اجتماع است در معرض عموم مخاطبان قرار دهند، از انتشار به موقع آن خودداری میکنند. چون همه در انتظار خواندن شعر درباره‌‌ی موضوع‌هایی هستند که مستقیما به این بحران مربوط باشد.  مشکل البته عمیق تر از این است. شاعرانی هستند که خودشان در برخوردهای حرفه‌ای، رفتارهای محافظه‌کارانه و حتا غیر منطقی نشان می‌دهند و اگر موقعیتی در تریبون یا مطبوعات داشته باشند کسی را که خوشایندشان نیست حذف می‌کنند، اما تا اتفاقی سیاسی می‌افتد دم از دموکراسی می‌زنند. در حالیکه خودشان به شدت مستبد هستند. نکته‌ی دیگر اینکه فعالیت سیاسی و اجتماعی بسیاری از شاعران به عنوان یک انسان باشعور به چیزی غیر از شعر ختم می‌شود. و اگر هم تعداد زیادی شعر بخوانیم اکثرا یک موضوع واحد دارند. انگار که همه‌ی شاعران شبیه هم شده‌اند. اما نباید فراموش کرد که شعر، منعکس‌کننده‌ی تمام اتفاق‌هایی است که در محیط زیست شاعر می‌افتد و شاعر باید از موقعیت‌های مختلف به یک بحران نگاه کند. در واقع شاعر نمی‌تواند نسبت به هیچ جریانی بی‌اعتنا باشد و اگر کسی اینطور جلوه داده می‌شود یا شاعر نیست یا ممکن است شاعر تر از آن باشد که شعرش را وسیله‌ای برای تشدید بحران کند.  &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;    ناگفته نماند که تاسف‌انگیز است که بعضی شاعران فقط وقتی جریانی به نقطه‌ی بحران خود می‌رسد دست به کار میشوند و برخی از این‌ها مخاطب را در تردید می‌گذارند که آیا با شاعر و شعرش روبروست یا با یک شهرت‌طلب که سیاسی بودنش را چه بسا به شاعر بودنش ترجیح می دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;*عنوان برگرفته است از شعر حسین منزوی: &lt;BR&gt;تا تو چه نظر داری من خود که هنوز آری&lt;BR&gt;آن زخم قدیمی را در حنجره می‌بینم&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;این مطلب پیش از این در  روزنامه اعتماد ملي مورخ 21/4/88 منتشر شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 11 Dec 2009 23:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iampoet&amp;postid=78</comments>
<dc:creator>iampoet</dc:creator>
<guid>http://iampoet.blogfa.com/post-78.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غزلی از زخمه</title>
<link>http://iampoet.blogfa.com/post-77.aspx</link>
<description> &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;یا پا برای رفتن نیست، یا راه کاروان بسته‌ست&lt;BR&gt;از آرزو عقب ماندیم، بر ما، درِ زمان بسته‌ست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;از روحمان چه می‌خواهند پیغمبرانِ بی‌لبخند&lt;BR&gt;اين خانه‌ها پر از سقفند پس راه آسمان بسته‌ست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خون از خشونتش جاری، از جنگ‌های تکراری&lt;BR&gt;دیگر چه می‌تواند گفت؟ گرگِ بشر، زبان‌بسته‌ست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;آن منجیان رویایی خوابند و ما نمی‌بینیم&lt;BR&gt;وقتی که چشممان باز است وقتی که چشممان بسته‌ست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;در اين جهان مرگ‌آيين، بهتر که سوّمی باشیم &lt;BR&gt;از زندگی چه می‌دانیم تا جانمان به نان بسته‌ست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 01 Dec 2009 05:43:15 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iampoet&amp;postid=77</comments>
<dc:creator>iampoet</dc:creator>
<guid>http://iampoet.blogfa.com/post-77.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>نگاهی به یک شعر از سیامک بهرام‌پرور</title>
<link>http://iampoet.blogfa.com/post-76.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;مریم جعفری آذرمانی&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     اصولن نوشتن درباره‌ی وطن مخصوصا با هم‌قافیه‌های کلمه‌ی ایران، آسان نیست زیرا خیلی از سمت شاعران پیش از ما شنیده و دیده شده و قافیه‌هایش بسیار استفاده شده است. اگر شاعری بتواند با وجود این، شعری قابل توجه در این موضوع و روش بگوید باید به او آفرین گفت. &lt;BR&gt;     در این شعر، سیامک بهرامپرور به عبارت‌های ناامیدکننده و مرثیه‌گونه نپرداخته است و اگرچه از رنجِ آگاهی شاعر برآمده است اما حس امید و خرسندی را به مخاطب القا می‌کند.&lt;BR&gt;     فقط برای یادآوری عرض کنم که در اکثر سطرهای این شعر، نشان تسلط شاعر به آرایه‌های شعری است که بر خلاف تصور معمول در معدود شاعرانی به این شکل و قدرت دیده می‌شود. &lt;BR&gt;     سعی دارم کمی کاربردی‌تر به این شعر بپردازم: &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; اولین دختر شرقی ! غزل آشوب جهان !&lt;BR&gt;ای تنت موطن ِخورشید ، نگاهت باران !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     در سطر اول این بند،کلمه‌ی «اولین»، اصالت معشوق را که دختری شرقی است نشان می‌دهد و عبارت «غزل آشوب جهان» هم از آن دست عبارت‌هایی است که می‌تواند چند معنا ایجاد کند مثلن یکی این‌که: با غزل در جهان آشوب به پا کرده‌ای. دیگر این‌که: تو آنقدر معشوق هستی که مفهوم غزل و تغزل را آشفته کرده‌ای. یا تعبیرهای دیگر... &lt;BR&gt;     در سطر دوم، اگرچه بدیهی‌ست که خورشید از مشرق طلوع می‌کند اما شاعر با عبارت «موطن خورشید» اشاره‌ی شاعرانه به این امر بدیهی می‌کند که: وطنِ خورشید، شرق است. و تعبیرِ «نگاهت باران» در سطر دوم و امتداد این گریه و شدت آن در طول شعر، دقیق اجرا شده است با عبارت‌هایی مثل باکره‌ی زاینده و ... شاعر گریان و ...&lt;BR&gt;     نگاهت باران علاوه بر این‌که طبیعت این دختر شرقی را توضیح می‌دهد زیبایی دیگری هم دارد و آن، این است که: خیره شدن و به عبارت دیگر باز ماندن چشم، باعث ریزش اشک می‌شود و چه بسا منظور شاعر این است که گریه‌ی این دختر شرقی از ناله نیست بلکه به این دلیل است که همیشه چشمش باز است و می‌بیند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مام و معشوقهء من ! باکرهء زاینده !&lt;BR&gt;آبی ِروسری ات رو به شمال آویزان !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     سطر اول این بند، در نهایت ایجاز بیان شده است. زاینده به مام یعنی مادر بر می‌گردد و باکره به معشوق. اگرچه این نگاه به معشوق، سنتی جلوه می‌کند (یعنی نرسیدن عاشق و معشوق به یکدیگر که نمونه‌هایش در ادبیات کهن ما فراوان است) اما از آن‌جا که شاعر به اصالت معشوق یعنی قدیمی بودن آن در سطر اول شعر، اشاره کرده است، این سطر می‌تواند تاکیدی بر آن باشد. از سوی دیگر تناقض مادر بودن و معشوق بودن (به طور همزمان) زیبایی ایجاد کرده است.&lt;BR&gt;     سطر دوم این بند هم، بیان‌گر این است که معشوق یا ایران برای شاعر آنقدر تقدس دارد که حتا رنگ روسری‌اش ( و نه خود روسری‌اش) می‌تواند آنچنان قابل لمس باشد که حرکت کند (آویزان شدن) و زیبایی بیافریند.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سینه رگ کرده و پیراهن تو رودارود !&lt;BR&gt;شیر می ریزد و می جوشد و می غرد از آن –&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     در سطر اول پیراهن و تن به طور دقیق و شاعرانه یکی شده‌اند در واقع پیراهن همان تن است. شاعر در جهت گفتن این حقیقت است که پیراهنی برازنده و در شان معشوق یا ایران نیست و دیگر این‌که با استفاده از کلمه‌ی «رودارود» که باعث فخامت سطر شده است به مفهوم عریانی، بار عاشقانه و عاطفی داده است.&lt;BR&gt;     در سطر دوم سه فعل برای کلمه‌ی «شیر» به کار رفته که دقیقا هر سه لازم هستند. فعلِ می‌ریزد به شیر (نوشیدنی) برمی‌گردد و فعلِ می‌جوشد به هر دو شیر (نوشیدنی) و شیر(جنگل) و فعل می‌غرد به شیر(جنگل) اشاره دارد و نکته‌ی جالب، ترتیب شدن این سه فعل است که آرام آرام دو معنی «شیر» را القا می‌کند و آخرین معنی را در سطرهای دیگر ادامه می‌دهد:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شیر ِمادینه ای از آتش و خون بالیده &lt;BR&gt;سوز ِصد زخم در اندام ستبرش پنهان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     که «شیر مادینه» هنوز به همان دو معنی شیر هم اشاره دارد و دقت ناخودآگاه شاعر را نشان می‌دهد.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شیر بر پای - نه از پای - نشسته ! تا کی &lt;BR&gt;اشک سیمینه و زرینه به رخسار روان ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     آوردن عبارت« شیرِ بر پای ـ نه از پای ـ نشسته» اگرچه ساده می‌نماید اما شاعران اندکی هستند که می‌توانند یک عبارت مختصر را برای بیان یک مفهوم چند جمله‌ای بیاورند و نکته‌ی دیگر این‌که اشاره‌ی سیمینه و زرینه بدون تداعی جغرافیایی دو رود سیمینه‌رود و زرینه‌رود هم می‌تواند معنی تغزل‌آمیز را برساند اما شاعر شاید در آوردن سیمینه‌رود و زرینه‌رود این قصد را هم کرده که اشاره‌ای به جنگ هم داشته باشد چون این دو رود در نیمه‌ی غربی ایران هستند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنقَدَر گریه که پای تو به شوراب نشست &lt;BR&gt;شد خلیجی که بیافکند عرب در خَلَجان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     اگرچه سطر دوم این بند ، از لحاظ زبان و بیان با کل سطرهای این شعر، کمی فرق دارد اما در توضیح آن می‌توان گفت: شاعر در صدد توضیح دادن حالتی است که برای عرب اتفاق افتاده است و آوردن کلمه‌ی خلجان (میل، خواهش، اضطراب...) که اصلن عربی است باعث شده است که شاعر مثلا به جای «انداختن» از «افکندن» استفاده کند. ایرادی که در نگاه اول وارد است این است که معلوم نیست که خلیج، عرب را در خلجان افکنده است یا عرب، خلیج را، اما به دلیلی که گفتم شاید شاعر اینجا هم عمدا نحو را این‌گونه به کار برده زیرا در بند بعدی هم به ضرب‌المثلی اشاره دارد که برای عرب به کار می‌رود: آن‌جا که عرب نی‌انداخت:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیره انداخت نی و شور نیستانی تو &lt;BR&gt;وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     شاعر در این بند از نی در سه موقعیت استفاده کرده است یکی همان ضرب‌المثل که گفته شد دوم اشاره به اول مثنوی مولوی و سوم اصطلاحِ «وقت گل نی». &lt;BR&gt;     سطرِ « وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان» ممکن است این تلقی را ایجاد کند که کلمه‌ی «نشان»، به دلیل قافیه در آخر جمله آمده و نحو را به هم ریخته است در حالی که شاعر با این کار نشان دادن را واضح‌تر کرده است و کلمه‌ی «نشان» برای بیان حرفش مهم‌تر از بقیه‌ی جمله بوده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چکمه ای آمد و گل له شد و از نو برخاست &lt;BR&gt;دو ر تاریخی ِگل ، چکمه و گل ... بی پایان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     یکی از بهترین بندهای این شعر همین دو سطر است که موضوعیتش را شاعر خلق کرده است و حتا اگر ارجاع مشخصی هم به واقعیتی داشته باشد بدون آن هم می‌تواند مفهومی تازه را ایجاد کند. یکی از نکته‌های این دو سطر این است که ارتباط خیلی ظریف کلمه‌ی «بی‌پایان» (که شامل کلمه‌ی پا است) با «چکمه» و همچنین با «برخاستن گُلِ له شده»، برای ناخودآگاهِ مخاطب حس زیبایی ایجاد می‌کند و همین ارتباط چند معنی را القا کرده است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر تو سخت است ولی سخت تر از آن حال ِ&lt;BR&gt;شاعری که بنویسد غزلش را گریان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     آمدن کلمه‌ی «حالِ» در آخر سطر اول یعنی استفاده از هجای کوتاه که مجبوریم با هجای بلند تلفظ کنیم، مفهوم سطر دوم را بهتر نشان داده است شاعری که گریان است و حالش بد است.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این چه رسمی ست که هر گاه تویی قافیه اش &lt;BR&gt;در گلوگاه غزل لخته ببندد «ویران» ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     شاید این دو سطر بهترین بند این شعر باشد و فقط شاعری می‌تواند از این منطق‌ها استفاده کند که با دقت‌تر از دیگران به جهان و شعرش نگاه می‌کند. &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دار بر پا بکند تا برسد نیشابور&lt;BR&gt;سر به جنگل بگذارد بشود لاهیجان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدود... پر بکشد... مثل کبوتر تا تیر &lt;BR&gt;سینه ای باز کند در قفس تنگستان&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نعش لیلا به بغل ،رقص کنان ، مجنون وار&lt;BR&gt;به بیابان بزند تا برسد آبادان ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     در این سه بند علاوه بر ارتباط‌های معنایی و استفاده از آرایه‌های جاری و همچنین علاوه بر اشارات تاریخی از جمله سربداران و میرزاکوچک‌خان و تنگستان و جنگ، به طور ضمنی تصویری هم از پرچم ایران نشان داده شده است بند اول با کلمه‌ی «جنگل» رنگ سبز پرچم را تداعی می‌کند بند دوم با کلمه‌ی «کبوتر» رنگ سفید را و بند سوم با کلمه‌های «نعش» و «مجنون» رنگ سرخ را.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     شاعر از بسیار گویی پرهیز کرده و در دو سطر آخر هم با بیان همین مفهوم (یعنی وجود قافیه‌های بسیار برای ادامه‌ی این شعر) آن را به خوبی تمام کرده است:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنقَدَر هی بدود هی بپرد قافیه را &lt;BR&gt;تا به نام تو، به پای تو بیافتد... ایران !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;     باید یادآور شد که با وجود دو سطر آخر این شعر، باز هم می‌توان تعبیری فقط تغزلی هم از آن ارایه کرد. شاعر در کل سطرهای این شعر دو روایت را دنبال کرده است که هر یک از این روایت‌ها می‌تواند بدون دیگری در سطرهای این شعر حرکت کند یکی معشوق و دیگری ایران.&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;----------------------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شعر مورد بررسی از سیامک بهرامپرور:&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;اولین دختر شرقی ! غزل آشوب جهان !&lt;BR&gt;ای تنت موطن ِخورشید ، نگاهت باران !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;مام و معشوقهء من ! باکرهء زاینده !&lt;BR&gt;آبی ِروسری ات رو به شمال آویزان !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;سینه رگ کرده و پیراهن تو رودارود !&lt;BR&gt;شیر می ریزد و می جوشد و می غرد از آن -&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شیر ِمادینه ای از آتش و خون بالیده &lt;BR&gt;سوز ِصد زخم در اندام ستبرش پنهان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;شیر بر پای - نه از پای - نشسته ! تا کی &lt;BR&gt;اشک سیمینه و زرینه به رخسار روان ؟! &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;آنقَدَر گریه که پای تو به شوراب نشست &lt;BR&gt;شد خلیجی که بیافکند عرب در خَلَجان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;خیره انداخت نی و شور نیستانی تو &lt;BR&gt;وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;چکمه ای آمد و گل له شد و از نو برخاست &lt;BR&gt;دور تاریخی ِگل ، چکمه و گل ... بی پایان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بر تو سخت است ولی سخت تر از آن حال ِ&lt;BR&gt;شاعری که بنویسد غزلش را گریان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این چه رسمی ست که هر گاه تویی قافیه اش &lt;BR&gt;در گلوگاه غزل لخته ببندد «ویران» ؟!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;دار بر پا بکند تا برسد نیشابور&lt;BR&gt;سر به جنگل بگذارد بشود لاهیجان &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;بدود... پر بکشد... مثل کبوتر تا تیر &lt;BR&gt;سینه ای باز کند در قفس تنگستان&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;نعش لیلا به بغل ،رقص کنان ، مجنون وار&lt;BR&gt;به بیابان بزند تا برسد آبادان ...&lt;BR&gt;...&lt;BR&gt;آنقَدَر هی بدود هی بپرد قافیه را &lt;BR&gt;تا به نام تو، به پای تو بیافتد... ایران !&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;------&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;این مطلب به طور خلاصه در روزنامه همشهری منتشر شده است:&lt;BR&gt;&lt;A href=&quot;http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=100583&quot;&gt;http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=100583&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 05:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iampoet&amp;postid=76</comments>
<dc:creator>iampoet</dc:creator>
<guid>http://iampoet.blogfa.com/post-76.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://iampoet.blogfa.com/post-75.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;غزلی از &lt;STRONG&gt;سمفونیِ روایتِ قفل شده&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;اين جا حضور پنجره با در برابر است&lt;BR&gt;راه فرار نيست جنون در برابر است&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;كوتاهيان به اوج بلندا رسيده اند&lt;BR&gt;بسيار و بيش با كم و كمتر برابر است&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;دستم به هيچ پاي ضريحي نمي رسد &lt;BR&gt;خيرِ دعاي همهمه با شر برابر است&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;زنجير بسته اند به دستان آسمان &lt;BR&gt;قانون براي سنگ و كبوتر برابر است&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;تعريف عدل ناب شما بيش از اين نبود&lt;BR&gt;تنها هرآنچه نيست برابر، برابر است&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 03 Nov 2009 05:19:57 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iampoet&amp;postid=75</comments>
<dc:creator>iampoet</dc:creator>
<guid>http://iampoet.blogfa.com/post-75.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>درباره حافظ</title>
<link>http://iampoet.blogfa.com/post-74.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;&lt;B&gt;خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مریم جعفری آذرمانی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چقدر باید درباره‌ی شعر حافظ بنویسیم؟ پاسخ روشن است: تا وقتی که تزویر هست و بی‌ریایی هست، تا وقتی که دروغ هست و راست هست... یعنی تا وقتی که نوع بشر هست. در این مقال آیا احتیاج هست درباره‌ی جامع بودن شعر حافظ چه از لحاظ فنی و چه از لحاظ اندیشه‌ای صحبت کنم؟ تجربه‌هایی در رویارویی با شعر حافظ داریم شاید مشترک باشد. شاید هم تجربه‌های دیگران  از تجربه‌هایی که من داشته‌ام، قابل بحث‌تر و ژرف‌تر باشد، با این حال ترجیح می‌دهم تجربه‌هایم را در برابر خواندن شعر حافظ، با شما در میان بگذارم. در هر دوره‌ای که با شعر حافظ روبرو می‌شوم به نکته‌هایی پی می‌برم که دوره‌ی پیش با آن روبرو نبوده‌ام و عجیب که هر چه پیش می‌رود به جای آنکه شعرش برایم رمزهایش را آشکار کرده باشد، برعکس، سوال‌های جدیدی را مطرح می‌کند. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مثلن:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;وجود نازکت آزرده‌ی کمند مباد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;سلامت همه آفاق در سلامت توست &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;فکر می‌کنم حافظ در این غزل، معشوقش یا همان توی مورد خطاب شعرش را نفرین کرده است. چرا؟ خوب دلیلی که می‌آورم حسی است و برای آن البته منطقی هم درست خواهم کرد! اما به هر حال من به این دلیل از این غزل لذت می‌برم که در واقع یک نفرین‌نامه‌ی زیباست. ظاهرا در حال دعاکردن است اما در باطن در حال نفرین کردن، چون مبالغه و کنایه دارد، می‌گوید: خدا نکند به ناز طبیبان نیازمند بشوی(ناز در اینجا هم معنی ناز کردن و شفا دادن بیمار به وسیله‌ی طبیب را می‌دهد و هم ناز کردن و تکبر کردن طبیبان به بیمار) مگر قرار است نیازمند شود؟ پس با این دعا کردن در واقع خبر از پیش‌آمد بدی می‌دهد که شاعر آرزو دارد و قرار است برای معشوق یا توی مورد خطاب بیفتد و شاهدش مصراع دوم که می‌گوید وجود توی مورد خطاب نازک  است یعنی ظریف است و طاقت بیماری را ندارد. &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در بیت دوم با مبالغه کردن در اینکه سلامت همه‌ی بشر به سلامت آن یک نفر مربوط است! انگار این دعا کردن را با طعنه زدن به نفرین می‌کشاند مخصوصا در مصراع بعدش با گفتن اینکه خدا نکند به هیچ عارضه‌ای دردمند شوی، با این مبالغه کردن به هدف گفتارش نزدیکتر می‌شود و غزل می‌رسد به این بیت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;در آن مجال که حسن تو جلوه آغازد &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مجال طعنه‌ی بدبین و بد پسند مباد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یعنی تازه این دعاها( نفرین‌ها) را من می‌گویم منی که بدبین و بدپسند هم نیستم. دیگران که بد بین و بد پسندند با تو چه خواهند کرد؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و در بیت آخر اعتراف می‌کند که تمام این دعاها نفرین بوده است زیرا توقع دارد که توی مورد خطاب به او توجه کند که می‌گوید:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;شفا ز گفته‌ی شکرفشان حافظ جوی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حالا به بیت‌هایی که گاهی با آن‌ها برخورد می‌کنم و الان در حال نوشتن این مطلب یادم هست می‌پردازم مثلن:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بگذریم از اینکه این بیت کنایه به پسر شاه شجاع است و بگذریم از اینکه اینجا حافظ یک نکته‌‌ را در داستان یوسف مطرح می‌کند! اما معلوم نمی‌کند که کدام سوال را طرح کرده‌است: که یوسف چرا سراغ پدر را نگرفت؟ یا  پدر چرا سراغ یوسف را نگرفت؟ معلوم نیست که باید از پدر پرسید که : مهر تو به فرزندت به عنوان پدر کجاست؟ یا از یوسف پرسید که مهر تو به پدرت به عنوان فرزند کجا رفته است؟&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; یا مثلن این بیت:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ببین در آینه‌ی جام نقش‌بندی غیب&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اینکه هیچ کس چنین زمانه‌ی عجیبی یادش نیست، آنقدرها هم نامشخص نیست که حتا احتیاج به باز کردن چشم داشته باشد! اما باید در آینه دید( اولین مبالغه) آینه‌ی جام( دومین مبالغه) نقش‌بندی( یعنی توطئه، پس سومین مبالغه) و غیب( چهارمین مبالغه) و چیزی که با چشم بسته هم حتا می‌شد دید باید در آینه‌ی جام توطئه‌ای که از جایی نامعلوم چیده شده است آن را دید و همین یعنی اوج شعر.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مفاخره‌های حافظ هم همیشه جذبم می‌کرده است که البته در بعضی نسخه‌ها به شکل‌های دیگری آمده است اما به بعضی اشاره می‌کنم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;مثلن:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ساقی مگر وظیفه‌ی حافظ زیاده داد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;کآشفته گشت طره‌ی دستار مولوی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یعنی ساقی مگر به حافظ بیشتر قدح شراب داده که گوشه‌ی دستار مولوی بر هم خورده!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;(در توضیح کلمه‌ی طره و نقش آن در این بیت جایی خواندم که وقتی دستار را دور سر می‌پیچیدند انتهای آن را مثل زلف در جلوی سر آویزان می‌کردند ) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا مثلن:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;چو سلک درّ خوشاب است شعر نغز تو حافظ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یعنی شعر من مثل رشته‌ی مروارید است و گاهی ( یعنی در واقع همیشه! این اخلاق حافظ است!) از نظامی در تایید ( بشری یا الهی یا با گذشت زمان که بهترین تایید کننده و رد کننده است) پیشی می‌گیرد.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;یا مثلن این بیت حافظ را که اخوان ثالث (در یک مقاله از قول دیگران و خودش بیت‌هایی را آورده و در مورد آن بیت‌ها و خود حافظ مقاله‌ای نوشته که زحمت خیلی از ما را کم کرده روانش شاد) &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدیث عشق ز حافظ شنو نه از سعدی&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و توضیح داده که بعد از سرودن این بیت، پیری به حافظ گفت که جای سعدی چیز دیگری بگذار، تو اگر به سعدی که پیش از تو بوده این را بگویی بعدها به تو چه خواهند گفت که حافظ هم گوش می‌دهد و با اینکه چند نفر آن غزل را داشته اند به جای سعدی می‌گذارد «واعظ» و برای همین در بیشتر نسخه‌ها واعظ است : &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;البته بعدها به حافظ چیزی نگفتند!&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;بیت اخیر من را یاد یکی از نامه‌های نیما یوشیج انداخت که برای دوستی نوشته بود: &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;«از تفاوت سعدی و حافظ پرسیدی؟ اگر این مطلب برای شما پوشیده باشد یقین بدانید که همیشه پوشیده خواهد بود*» و براستی که چه نکته سنجانه پاسخ داده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;و باز اخوان ثالث در همان مقاله می‌نویسد:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« بیت حافظ بیت نیست اقلیم است. آن همه استقبال از قصیده‌ی بوی جوی مولیان کرده‌اند یک بیت حافظ در تضمین مصرع اول آن قصیده می‌ارزد به اغلب دیوان و دفترهای همه‌ی آن استقبال کنندگان، بل بیش**»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;به جاست که در انتها سخن نکته‌سنجانه‌ی یکی از شاعران غزل‌سرای معاصر حسین منزوی را درباره‌ی حافظ نقل کنم:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;« شاید اگر حافظ به جای غزل، مثلا قصیده می‌نوشت( شاید!) امروز، قصیده موقعیت غزل را داشت. یک نابغه، همیشه می‌تواند در تعیین مسیر تاریخی یک امر، دخالت مستقیم و موثر داشته باشد. تصور اینکه روزی برسد که در ایران کسی حافظ نخواند مشکل به نظر می‌رسد و تا روزی که او، چنین سزاوارانه بر قله‌ی بلند شعر فارسی نشسته است، غزل نیز به زندگی سزاوارانه‌اش ادامه می‌دهد***»&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;ـــــــــــــــــــــــــــــ&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;*نیما یوشیج- درباره‌ی شعر و شاعری، ص217، دفترهای زمانه، چاپ1368 &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;** مهدی اخوان ثالث، حریم سایه‌های سبز1، ص272، به کوشش مرتضی کاخی، زمستان چاپ بهار 72 &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;***حسین منزوی «از شوکران و شکر»، مقدمه، ص 18،چاپ 1373&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;--------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt;این مطلب پیش از این در روزنامه‌ی کارگزاران منتشر شده است &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 12 Oct 2009 00:21:11 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iampoet&amp;postid=74</comments>
<dc:creator>iampoet</dc:creator>
<guid>http://iampoet.blogfa.com/post-74.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>غزلی از پیانو</title>
<link>http://iampoet.blogfa.com/post-73.aspx</link>
<description>&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;ـ گفته بود بنْویس... از چه می‌نوشتم با چه آرزویی&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;BR&gt;ـ تو زنی و سخت است روسپیدی‌ات را با غزل بگویی&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;خانه‌ی تو بیت است، واژه هم اتاقت، قافیه دری قفل&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;وزن روی دوشت، هر غزل، سلوکی در هزار تویی&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;بی‌زمان دویدم، بی‌مکان نشستم، جوهری به دستم&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;تا غزل بپاشم، روی‌تان بگیرد، از من آبرویی&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;ریشه ریشه شعرم، شاخه شاخه انگشت، دیگران بگویند:&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;می‌نوشته بر آب، یک درخت بی‌برگ، در کنار جویی&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;فارسی: دل من، در شب سکوتش، خفته بی‌هم‌آغوش&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt;یا زبان مردی‌ست، در دهان یک زن، گرم گفتگویی&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/STRONG&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;خشک شد زبانت، تا فرو ببلعم، سرفه‌های ممتد&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT size=3&gt;&lt;STRONG&gt;زن چه می‌کند با تکه استخوانی، مانده در گلویی&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;FONT size=3&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Oct 2009 05:26:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iampoet&amp;postid=73</comments>
<dc:creator>iampoet</dc:creator>
<guid>http://iampoet.blogfa.com/post-73.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://iampoet.blogfa.com/post-72.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;&lt;/B&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;STRONG&gt; &lt;/STRONG&gt;یادداشتی از&lt;STRONG&gt; امیرحسین نیکزاد&lt;/STRONG&gt; درباره‌ی کتاب&lt;STRONG&gt; هفت &lt;/STRONG&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;نوشتن درباره‌ی کتاب&lt;B&gt; هفت&lt;/B&gt; ـ مجموعه‌ ی هفت مسمط نو ـ اثر مریم جعفری آذرمانی سخت است. اما حس می کنم شکافتن علت این سختی دریچه ی خوبی برای آغاز اندیشیدن و نوشتن پیرامون این مجموعه باشد. به نظرم ویژگی مهم و مشترک همه ی این مسمط ها سیال بودن است. به طور کلی در این مجموعه زبان، تصویرها، مضمون ها و ذهن شاعر رفتاری سیال دارند و این خود تعامل نقادانه با متن را سخت می کند. اولین و مهم ترین کشف آذرمانی در این مجموعه استفاده ی توان مندانه ی او از ظرفیت های موسیقایی قالب مسمط برای اجرای چیزی شبیه به جریان سیال ذهن است. این کشف ارزشمند تر از احیای صرف یک قالب کهنه است، یافتن ظرفیتی نو است در قالبی پیش شناخته که هفت فرزند خلف در این مجموعه دارد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در بیشتر متن هایی که با جریان سیال ذهن رو به رو هستیم سرچشمه ی این جریان ناخودآگاه کاراکتری داستانی است که با مختصاتی خاص و در چارچوب روایت تعریف می شود. این یعنی دست کم دو محدودیت که پای این جریان را از برخی اقلیم ها کوتاه می کند. اما در هفت بی واسطه با ناخودآگاه خود شاعر طرفیم. آن هم شاعری که در مجموعه های دیگرش، به خصوص دو کتاب&lt;B&gt; پیانو&lt;/B&gt; و &lt;B&gt;زخمه&lt;/B&gt;، دغدغه های عرفانی و اجتماعی اش را نمایانده است. این ملاحظات است که نوشتن یادداشتی پیرامون این شعرها را سخت می کند. ذهن به دنبال تکیه گاهی می گردد حال آن که شعرها مرکز گریز اند. مثل دریایی که موج های پشت سر هم اش هر یک به هیئتی سر بلند می کنند. پس ناچاریم از بررسی جداگانه ی این امواج یا ردیابی قرینه های مشترک بین چند موج. در ادامه ی این نوشتار می خواهم به بررسی جریان سیال ذهنی شاعر در دو مسمط نخست این دفتر بپردازم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;ساختار کلی دو مسمط نخست بی شباهت به سیر و سلوکی عرفانی نیست  و این نکته هم سو با دغدغه های عرفانی شاعر(البته عرفانی زمینی) در مجموعه های پیشینش است.  شاعر از خود شروع می کند مرحله ای تجریدی را می گذراند و به بازتعریف خود می پردازد. این مجرد شدن در هریک از دو مسمط به خوبی پرداخت شده است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt;حلقه ی ماه آسمان را خورد/ مکث کردم دهان زبان را خورد/ تا سرودم روان دهان را خورد/ جان به لب آمد و روان را خورد/ چه کنم با جهان که جان را خورد/ فرصتی شد زمان جهان را خورد/ عشق آمد تن زمان را خورد/ بی زمان باش و عاشقانه بی&lt;/B&gt;ا(مسمط1)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;در ابتدای هردو مسمط با نظام های نشانه ای طرفیم که &quot;من&quot; را در مرکز هستی قرار می دهند و این به نوعی طبیعی ترین انتخاب ناخودآگاه شاعر برای آغاز است. &lt;BR&gt;&lt;B&gt;مه که سر می کشد به خانه ی من/ آسمان می رسد به شانه ی من/ اشک و آه است آب و دانه ی من / درد ای یار جاودانه ی من&lt;/B&gt;(مسمط1) و  &lt;B&gt;خورشید درخشان شده از من / پس قطره فراوان شده از من/ این است که باران شده از من/ ابرم که جهان جان شده از من&lt;/B&gt;(مسمط2)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;همین ابتدا &quot;من&quot; صورت متفاوتی در هر یک از شعرها از خود نشان می دهد. در شعر اول با &quot;من&quot; دردآلود شاعر طرفیم و در شعر دوم با &quot;من&quot; سرخوش او. که دو روی یک سکه اند. به این ترتیب نوعی سیر و سلوک در هر یک از شعرها شروع می شود که بسته به درون مایه ی &quot;من&quot; دچار سرانجامی متفاوت می شود. کالبد شکافی این &quot;من&quot; ها حال اهمیت پیدا می کند. &quot;من&quot; سرخوش شاعر &quot;من&quot; زایای اوست و به عبارتی &quot;من&quot; شاعر او. نوشتنش بارانی است که بر جهان می بارد و جان بخش است. حال آن که &quot;من&quot; درد آلود، زخم خورده ی هستی است و دردی انسانی دارد. &quot;من&quot; سرخوش اش من است و &quot;من&quot; درد آلودش ما.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;گرهی که ورق را در هر دو شعر بر می گرداند رویارویی شاعر با مرگ است در هریک از این حالات. جوهر و دقیقه ی اصلی از سرگذراندن مرگ است و باز تعریف &quot;من&quot; که دیگر مرگ را حل کرده است. &quot;من&quot; دردآلود شاعر که هستی را مایه ی رنج خود می داند؛ &lt;B&gt;خسته از دست میزبان شده ام/ این دو روزی که میهمان شده ام&lt;/B&gt; (مسمط 1)، مرگ را رهایی بخش خود می داند. مرگ عصیان شیرینی است در برابر زندگی که درد در درد او را امتحان می کند: &lt;B&gt;گورکن بذر مرده می کارد / شادم از این که دوستم دارد/ تا مرا هم به خاک بسپارد/.../ آه اگر زندگیم بگذارد/ مرگ تصویر روشنی دارد/ آفرین آفرین به آینه ها&lt;/B&gt; (مسمط1)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; مقابله ی &quot;من&quot; زایا با مرگ صورتی دیگر دارد. مرگ یعنی پایان شاعری و زایایی و چه کابوسی از این بدتر؟ پس دیگر مرگ انتقامی از زندگی نیست:  &lt;B&gt;برف آمده و نم نم مرگ است/ .../ تا زندگی ات محرم مرگ است/ هر لحظه که داری دم مرگ است/.../ تا مریم تو مریم مرگ است/ از بس بنویسد که بمیرد&lt;/B&gt; (مسمط2)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;پس یک راه بیشتر پیش پای شاعر نمی ماند. استحاله در شعر که جاودانه تر است. &lt;B&gt;غیر از تو که نشناختم ای شعر/ با پای جنون تاختم ای شعر/ جز شعر نپرداختم ای شعر/.../ پس قافیه را باختم ای شعر/ با واژه ی بی دال مسمط&lt;/B&gt; (مسمط2)&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مسمط (شعر) می ماند و شاعر نیست، معلولی است که علت را فراگرفته است، یا مدلولی بدون دال که بی دال بودن قافیه را با هوشمندی و زیبایی توجیه می کند. هم چنین ردیف که در بند اول مسمط دوم &quot;شده از من&quot; بود در بند آخر به &quot;ای شعر&quot; می رسد که اجرایی است از مستحیل شدن شاعر در شعر. حال آن که در مسمط اول ردیف بند اول &quot;من&quot; در بند آخر به &quot;شده ام&quot; مبدل می شود که تداعی گر این مطلب است که شاعر با فرار از زندگی و پذیرفتن مرگ به عنوان یگانه چاره ی دردهایش هویتی تازه می پذیرد که نه تنها بر خلاف مسمط دوم تسلیم به انتفا در شعر نمی شود بلکه شعر را فرو می بلعد و ابر موجودیتی پیدا می کند به آن شکل که همگان را برای بالا رفتن از مقام خود فرا می خواند: &lt;B&gt;خورده ام شعر و استخوان شده ام / دنده بر دنده نردبان شده ام / بروید از مقام من بالا&lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;B&gt; &lt;/B&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; --------------------------------&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;این متن پیش از این به طور خلاصه در روزنامه‌ی همشهری با عنوان &lt;B&gt;ورق‌گردانی مرگ&lt;/B&gt; منتشر شده است:&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://hamshahrionline.ir/News/?id=90902&quot;&gt;http://hamshahrionline.ir/News/?id=90902&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 06 Sep 2009 03:49:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iampoet&amp;postid=72</comments>
<dc:creator>iampoet</dc:creator>
<guid>http://iampoet.blogfa.com/post-72.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://iampoet.blogfa.com/post-71.aspx</link>
<description>&lt;B&gt;دو غزل منتشر نشده از محمدعلی بهمنی&lt;/B&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز هیچ‌کسم پر نکرده است به میزان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منی که پر شدنی نیستم به خاک بریزان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;□&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;خلاف لاف من ای قاف عشق! بانوی اول!&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به اشتباه مکن هدیه‌ام برای کنیزان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هواییِ تو و آن لحظه‌های مرزستیزم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و از حصار خود این رفته تا همیشه، گریزان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو دشمنی کن و مگذار در سکوت بپوسم&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تو دوستی کن و بر خویشتن مرا بستیزان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نیازمند هجومی به غارت توام اما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;چگونه جان ببرم از شکست آی عزیزان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;□&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;هنوز هیچ‌کسم پر نکرده است به میزان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;منی که پر شدنی نیستم به خاک بریزان&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مردادماه88&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;------------------------------------------------- &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزل در نزد من هرچند جان شعر ایرانی‌ست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تغزل در چنین ایام اما راویِ ما نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تغزل لهجه‌ی عشق است و با هر گویشی زیباست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;بدا در باورم اینک صدای عشق، گویا نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ندیدی یا نه، در تصویرها دیدی مباد اما&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببینی او که روزی هم‌صدایت بود حالا نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;ببینی روبه‌رویت ایستاده با نگاهی گنگ&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و در پشت نقابش هیچ از آن ایام پیدا نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و تو شک کرده‌ای بر دیده‌ات در خویش می‌گویی&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زبانم لال آیا اوست؟ آیا هست؟ آیا نیست؟&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;و شاید او هم از خود پرسش بی‌پاسخی دارد&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;برایش فرصت تحلیل این ناگفتنی‌ها نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;مبادا یا نه بادا هرچه باداباد فرقش چیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;زمان شرمساری چشم‌ها وقتی که بینا نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;□&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;غزل می‌ماند و فصل تغزل می‌رسد حیفا&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;نگاهی که برایش فرصت دیدار فردا نیست&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;تیرماه88&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 21 Aug 2009 09:20:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=iampoet&amp;postid=71</comments>
<dc:creator>iampoet</dc:creator>
<guid>http://iampoet.blogfa.com/post-71.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
