تبليغاتX
من شاعرم

 

 

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

مریم جعفری آذرمانی

 

چقدر باید درباره‌ی شعر حافظ بنویسیم؟ پاسخ روشن است: تا وقتی که تزویر هست و بی‌ریایی هست، تا وقتی که دروغ هست و راست هست... یعنی تا وقتی که نوع بشر هست. در این مقال آیا احتیاج هست درباره‌ی جامع بودن شعر حافظ چه از لحاظ فنی و چه از لحاظ اندیشه‌ای صحبت کنم؟ تجربه‌هایی در رویارویی با شعر حافظ داریم شاید مشترک باشد. شاید هم تجربه‌های دیگران  از تجربه‌هایی که من داشته‌ام، قابل بحث‌تر و ژرف‌تر باشد، با این حال ترجیح می‌دهم تجربه‌هایم را در برابر خواندن شعر حافظ، با شما در میان بگذارم. در هر دوره‌ای که با شعر حافظ روبرو می‌شوم به نکته‌هایی پی می‌برم که دوره‌ی پیش با آن روبرو نبوده‌ام و عجیب که هر چه پیش می‌رود به جای آنکه شعرش برایم رمزهایش را آشکار کرده باشد، برعکس، سوال‌های جدیدی را مطرح می‌کند.

مثلن:

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده‌ی کمند مباد

 

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

 

فکر می‌کنم حافظ در این غزل، معشوقش یا همان توی مورد خطاب شعرش را نفرین کرده است. چرا؟ خوب دلیلی که می‌آورم حسی است و برای آن البته منطقی هم درست خواهم کرد! اما به هر حال من به این دلیل از این غزل لذت می‌برم که در واقع یک نفرین‌نامه‌ی زیباست. ظاهرا در حال دعاکردن است اما در باطن در حال نفرین کردن، چون مبالغه و کنایه دارد، می‌گوید: خدا نکند به ناز طبیبان نیازمند بشوی(ناز در اینجا هم معنی ناز کردن و شفا دادن بیمار به وسیله‌ی طبیب را می‌دهد و هم ناز کردن و تکبر کردن طبیبان به بیمار) مگر قرار است نیازمند شود؟ پس با این دعا کردن در واقع خبر از پیش‌آمد بدی می‌دهد که شاعر آرزو دارد و قرار است برای معشوق یا توی مورد خطاب بیفتد و شاهدش مصراع دوم که می‌گوید وجود توی مورد خطاب نازک  است یعنی ظریف است و طاقت بیماری را ندارد.

در بیت دوم با مبالغه کردن در اینکه سلامت همه‌ی بشر به سلامت آن یک نفر مربوط است! انگار این دعا کردن را با طعنه زدن به نفرین می‌کشاند مخصوصا در مصراع بعدش با گفتن اینکه خدا نکند به هیچ عارضه‌ای دردمند شوی، با این مبالغه کردن به هدف گفتارش نزدیکتر می‌شود و غزل می‌رسد به این بیت:

در آن مجال که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه‌ی بدبین و بد پسند مباد

 

یعنی تازه این دعاها( نفرین‌ها) را من می‌گویم منی که بدبین و بدپسند هم نیستم. دیگران که بد بین و بد پسندند با تو چه خواهند کرد؟

و در بیت آخر اعتراف می‌کند که تمام این دعاها نفرین بوده است زیرا توقع دارد که توی مورد خطاب به او توجه کند که می‌گوید:

شفا ز گفته‌ی شکرفشان حافظ جوی

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

 

حالا به بیت‌هایی که گاهی با آن‌ها برخورد می‌کنم و الان در حال نوشتن این مطلب یادم هست می‌پردازم مثلن:

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی

بگذریم از اینکه این بیت کنایه به پسر شاه شجاع است و بگذریم از اینکه اینجا حافظ یک نکته‌‌ را در داستان یوسف مطرح می‌کند! اما معلوم نمی‌کند که کدام سوال را طرح کرده‌است: که یوسف چرا سراغ پدر را نگرفت؟ یا  پدر چرا سراغ یوسف را نگرفت؟ معلوم نیست که باید از پدر پرسید که : مهر تو به فرزندت به عنوان پدر کجاست؟ یا از یوسف پرسید که مهر تو به پدرت به عنوان فرزند کجا رفته است؟

 

 یا مثلن این بیت:

ببین در آینه‌ی جام نقش‌بندی غیب

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی

 

اینکه هیچ کس چنین زمانه‌ی عجیبی یادش نیست، آنقدرها هم نامشخص نیست که حتا احتیاج به باز کردن چشم داشته باشد! اما باید در آینه دید( اولین مبالغه) آینه‌ی جام( دومین مبالغه) نقش‌بندی( یعنی توطئه، پس سومین مبالغه) و غیب( چهارمین مبالغه) و چیزی که با چشم بسته هم حتا می‌شد دید باید در آینه‌ی جام توطئه‌ای که از جایی نامعلوم چیده شده است آن را دید و همین یعنی اوج شعر.

 

مفاخره‌های حافظ هم همیشه جذبم می‌کرده است که البته در بعضی نسخه‌ها به شکل‌های دیگری آمده است اما به بعضی اشاره می‌کنم:

مثلن:

ساقی مگر وظیفه‌ی حافظ زیاده داد

کآشفته گشت طره‌ی دستار مولوی

یعنی ساقی مگر به حافظ بیشتر قدح شراب داده که گوشه‌ی دستار مولوی بر هم خورده!

(در توضیح کلمه‌ی طره و نقش آن در این بیت جایی خواندم که وقتی دستار را دور سر می‌پیچیدند انتهای آن را مثل زلف در جلوی سر آویزان می‌کردند )

 

یا مثلن:

چو سلک درّ خوشاب است شعر نغز تو حافظ

که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی

 

یعنی شعر من مثل رشته‌ی مروارید است و گاهی ( یعنی در واقع همیشه! این اخلاق حافظ است!) از نظامی در تایید ( بشری یا الهی یا با گذشت زمان که بهترین تایید کننده و رد کننده است) پیشی می‌گیرد.

یا مثلن این بیت حافظ را که اخوان ثالث (در یک مقاله از قول دیگران و خودش بیت‌هایی را آورده و در مورد آن بیت‌ها و خود حافظ مقاله‌ای نوشته که زحمت خیلی از ما را کم کرده روانش شاد)

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از سعدی

اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

و توضیح داده که بعد از سرودن این بیت، پیری به حافظ گفت که جای سعدی چیز دیگری بگذار، تو اگر به سعدی که پیش از تو بوده این را بگویی بعدها به تو چه خواهند گفت که حافظ هم گوش می‌دهد و با اینکه چند نفر آن غزل را داشته اند به جای سعدی می‌گذارد «واعظ» و برای همین در بیشتر نسخه‌ها واعظ است :

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد

 

البته بعدها به حافظ چیزی نگفتند!

 

بیت اخیر من را یاد یکی از نامه‌های نیما یوشیج انداخت که برای دوستی نوشته بود:

«از تفاوت سعدی و حافظ پرسیدی؟ اگر این مطلب برای شما پوشیده باشد یقین بدانید که همیشه پوشیده خواهد بود*» و براستی که چه نکته سنجانه پاسخ داده است.

و باز اخوان ثالث در همان مقاله می‌نویسد:

« بیت حافظ بیت نیست اقلیم است. آن همه استقبال از قصیده‌ی بوی جوی مولیان کرده‌اند یک بیت حافظ در تضمین مصرع اول آن قصیده می‌ارزد به اغلب دیوان و دفترهای همه‌ی آن استقبال کنندگان، بل بیش**»

به جاست که در انتها سخن نکته‌سنجانه‌ی یکی از شاعران غزل‌سرای معاصر حسین منزوی را درباره‌ی حافظ نقل کنم:

« شاید اگر حافظ به جای غزل، مثلا قصیده می‌نوشت( شاید!) امروز، قصیده موقعیت غزل را داشت. یک نابغه، همیشه می‌تواند در تعیین مسیر تاریخی یک امر، دخالت مستقیم و موثر داشته باشد. تصور اینکه روزی برسد که در ایران کسی حافظ نخواند مشکل به نظر می‌رسد و تا روزی که او، چنین سزاوارانه بر قله‌ی بلند شعر فارسی نشسته است، غزل نیز به زندگی سزاوارانه‌اش ادامه می‌دهد***»

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

*نیما یوشیج- درباره‌ی شعر و شاعری، ص217، دفترهای زمانه، چاپ1368

** مهدی اخوان ثالث، حریم سایه‌های سبز1، ص272، به کوشش مرتضی کاخی، زمستان چاپ بهار 72

***حسین منزوی «از شوکران و شکر»، مقدمه، ص 18،چاپ 1373

 

 

--------------------

 

 

این مطلب پیش از این در روزنامه‌ی کارگزاران منتشر شده است

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیستم مهر 1388 و ساعت 3:51 |
 

 

تا تو چه نظر داری؟

نقش شعر در بحران‌های سیاسی اجتماعی

بخوانید در : اینجا

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیست و یکم تیر 1388 و ساعت 12:12 |
 
 

گفت و‌گو با «مريم جعفري آذرماني»

به انگيزه انتشار دو دفتر «هفت» و «زخمه»

علی مسعودی نبا و رسول رخشا

- منتشرشده در اعتمادملي نهم ارديبهشت۸۸-



مريم جعفري آذرماني، اواخر سال گذشته، با دو دفتر «زخمه» و «هفت»، سومين و چهارمين مجموعه‌خود را به طور همزمان منتشر كرد. «زخمه»، به سياق دفترهاي پيشين او، مشتمل بر غزل است و «هفت»، تجربه‌اي است در قالب مسمط، با حال و هوايي نو. اين شاعر جوان، در سال گذشته، نامزد مرحله نهايي جايزه شعر زنان «خورشيد» و برنده جايزه «پروين اعتصامي» بود. همچنين، او دبير جايزه غزل «حسين منزوي» است. پيش از اين، دو مجموعه با نام‌هاي «سمفوني روايت قفل‌شده»(1385) و «پيانو»(1386) منتشر شده است. با توجه به سابقه غزلسرايي و موفقيت‌هاي سال گذشته‌اش، به سراغش رفتيم تا گپ و گفتي داشته باشيم درباره ‌تجربه‌هاي اخيرش در غزل امروز. «مريم جعفري آذرماني» متولد 1356 و داراي مدرك كارشناسي در رشته زبان و ادبيات فرانسه است.

به نظر می‌رسد در این دو دفتر اخیر، به نسبت کتاب «پیانو»، نوعی تمایل به امر استعلایی و بریدن از زندگی امروز در شعرتان حادث شده است. انگار، شعرهاي آن كتاب و حتي كتاب «سمفوني...» موقعيت صميمانه‌تري ايجاد مي‌كرد و از لحاظ مضمون و اجرا، ملموس‌تر بود.آیا به نظر خودتان هم چنین رویکردی در شعرتان ایجاد شده یا غزل‌تان تغییر محسوسی نکرده؟
شاید چند شعر اینگونه باشد اما مجموعا اینطور نیست. شعرهای «زخمه» و «هفت» از لحاظ زمان سرایش، خیلی از زمان شعرهای «پیانو» دور نیستند. بخش آخر كتاب «زخمه» غزل‌هایی است که از لحاظ زمانی می‌توانست در «پیانو» منتشر شود. البته شعرهای «زخمه» شاید در مجموع از شعرهای «پیانو» متنوع‌تر باشند. ولی همه در فضاهای منِ شاعر نیستند. در هر حال، سرودن هر شعری حکم تجربه‌کردن را دارد. می‌خواهم همینطور ادامه بدهم تا جایی که بشود. فکر می‌کنم خیلی جا داشته باشد. البته هر کسی می‌تواند تلاش خود را بکند و این که می‌گویم من دارم ادامه می‌دهم، در واقع مساله‌ای شخصی است و گذشت زمان نشان خواهد داد که چه اتفاقی افتاده است؛ یا چه بسا ثابت کند که اتفاقی هم نیفتاده است! ولی در هر صورت باید نوشت. در کتاب «هفت» هم که شامل هفت مسمط است مخصوصا در مسمط‌های پایانی کتاب، رویکردی اجتماعی داشته‌ام رویکردی که در کتاب اولم «سمفونیِ روایتِ قفل شده» بوده است. خودم فکر می‌کنم کتاب اولم شعرهای مورد پسند بیشتری از نظر خودم داشته باشند در واقع من با مخاطب، صادقانه‌تر برخورد کرده‌ام. به این صورت که تاریخ شعرها را زیرشان نوشته‌ام و به ترتیب هم منتشر کرده‌ام و حتي بخش آخر «زخمه»- به علت آنکه- در محدوده‌زمانی شعرهای «پیانو» بود جدا شده است. می‌توانستم تاریخ نگذارم و شعرها را با پراکندگی طوری بچینم که بیشتر خودشان را نشان بدهند؛ مثلا در مورد «سمفونیِ روایتِ قفل شده» به تاریخ غزل‌ها نگاه می‌کردند و شعرهایش را با شعرهای دیگران در همان محدوده‌زمانی مقایسه می‌کردند در حالی‌که هیچ‌گاه زیر مجموعه یا تحت تاثیر مستقیم هیچ جریانی از غزل نبوده‌ام.
روی آوردن به قالب فراموش‌شده‌ای چون مسمط، نوعی راه رفتن بر لبه تیغ است. ضمن اينكه شما در ابتداي «زخمه» نيز، ترجيع‌بند زيبايي داريد. چه شد که به سراغ این قوالب رفتید و آیا نگران این نبودید که وا‌پسگرا تلقی شوید؟
کلا غزل گفتن هم راه رفتن بر لبه‌تیغ است. ولی در این مورد تصمیم نداشتم که مسمط را زنده کنم و اصلا چه احتیاجی است؟ گرایش مقطعی من به مسمط شاید کاملا حسی بود. نگران هم نبودم كه واپسگرا تلقي شوم. واپسگرایی در ذهنیت شاعر اتفاق می‌افتد. در شعر سپید و حتي داستان و نمایشنامه هم می‌توان واپسگرا رفتار کرد. ولی سرودن مسمط برای خودم خیلی جالب بود از این رو که به ترتیب که مسمط‌ها را پشت هم گفتم فهمیدم که هر شکلی از هنر می‌تواند ظرفیت‌های معنایی و زبانی امروزی هم داشته باشد.
شعر شما در اکثر مواقع بر اساس پارادوکس سوژه شکل می‌گیرد. یعنی با پیشرفت شعر، راوی مدام در تعلیق جنسیتی، حسی و حتی عقیدتی جلوه می‌کند. ایجاد چنین موقعیتی برای سوژه را ناشی از کدام دغدغه‌های خود می‌دانید؟
در هر صورت شاعر هم عضوی از جامعه است و خودش را می‌تواند جای دیگران هم بگذارد پس حرف‌های مختلف و گاه متناقضی می‌تواند داشته باشد. شاعر متاثر از اتفاق‌هاي اطراف خود است و تمام امکان‌های زبانی و معنایی را به کار می‌گیرد تا حرفش را بزند ولی به هر حال من فقط سعی می‌کنم مخاطب را با قافیه‌سازی گول نزنم. چون فکر می‌کنم بعد از مدتی تجربه در حیطه شعر، شاعر می‌تواند اثری سالم و حتا دلنشین بنویسد اما مهم این است که مدام در خود تغییر ایجاد کند و نگاهش را تغییر دهد. گاهی اوقات برای من پیش آمده که کسی خارج از حیطه شعر در مورد شعر من صحبت کرده و دیده‌ام که درست می‌گوید و آن را در مسیر شعری‌ام لحاظ کرده‌ام. شاعر باید گوش شنیدن نظر دیگران را داشته باشد. چون ذهن، مقوله پیچیده‌ای است. برای خودم بسیار اتفاق افتاده که شعری را از کسی خوانده‌ام و خوشم نیامده اما بعد از مدتی آن را خیلی عالی دانسته‌ام و این به خاطر آن است که ذهن، مدام در حال تغییر است.
به عنوان شاعری که عمده فعالیت‌تان معطوف به غزل است، فکر می‌کنید که بوتیقای غزل امروز باید چه ویژگی‌های تازه‌ای را در خود جای دهد که دیگر از حیث معنايي قالب کلاسیکی تلقی نشود؟
کلاسیک به اثری هنری می‌گویند که از فیلتر زمان رد شده و در واقع زمان ندارد و ما امروز هم آنها را گوش میدهیم یا می‌خوانیم یا می‌بینیم. مثلا بتهوون یا حافظ را ما هنوز هم گوش می‌دهیم و می‌خوانیم و لذت می‌بریم. حتي نیما یوشیج هم به این تعبیر کلاسیک است از این جهت که هم زمان گذشته بوده و هم از فیلتر زمان رد شده و هنوز هم خوانده می‌شود. برعکس حتي اثری هنری که امروز تولید می‌شود می‌تواند هم زبان و هم تفکر کهنه نیز داشته باشد این به گذشت زمان مربوط است که با آن اثر چه کند. در هر صورت آنچه می‌توانسته‌ام در شعرهایم اجرا کرده‌ام و چه بسا خیلی امکان‌ها را نتوانسته باشم خوب اجرا کنم ولی قضاوتش را به کارشناسان غزل باید سپرد. به هر حال ترجيح ذهني من غزل است و اصراری ندارم که با تجربه‌غیر از غزل مثلا شعر سپید ثابت کنم که شاعر مدرنی هستم. ولی جهان اطرافم یقینا در شعرم تاثیرگذار است چون من از واقعیت می‌نویسم، هرچند که از خیالم هم استفاده می‌کنم؛ هر یک از شعرهایم به نوعی برداشت‌هایی از زندگی خودم یا اطرافیانم یا جامعه‌ای است که در آن زندگی می‌کنم پس نمی‌تواند امروزی نباشد. هرچند که جامعه‌ای آنچنان مدرن هم نداریم.
وضعیت مخاطب غزل در جامعه امروز ما چگونه است؟ آیا غزل هنوز خواهان و خریدار دارد؟
تا چه غزلی باشد! مخاطب را نمی‌شود گول زد. خوانندگان شعر چه شاعر باشند چه شاعر نباشند و حتي سواد آنچناني هم نداشته باشند باز هم می‌توانند شعر خوب را تشخیص دهند. به ضرب و زور تریبون نمی‌شود شعر کسی را پرطرفدار کرد؛ همینطور نمی‌توان به خاطر مورد توجه قرار نگرفتن یک شاعر در میان مخاطبان عادی، لزوما او را شاعری جدی و غیر قابل فهم تصور کرد. من فکر می‌کنم که فهم مردم هم می‌تواند در شعر و شاعری ما بی‌اهمیت نباشد.
در سال‌های پس از انقلاب، شاهد نوآوریهای مثبت و منفی فراوانی در غزل بوده‌ایم. برخي از نحله‌ها تمايل داشتند كه غزل را به بنيان‌هاي اصيلش نزديك‌تر كنند و برخي در آن، به‌جست‌وجوي كشف موقعيت‌هاي مدرن و حتي پست‌مدرن آمده بودند. از اين‌رو، غزل، به نوعي از جنجالي‌ترين و پر‌حاشيه‌ترين مباحث ادبي بعد از انقلاب بوده است. فکر می‌کنید برآیند این جریان‌ها نهایتا به سود غزل تمام شد یا به آن آسیب زد؟ کدام جریان‌ها را به عنوان جریان انحرافی در روند تکامل غزل می‌شناسید؟
به هر حال شاعر بودن کلاس اجتماعی دارد و هر کسی ممکن است دوست داشته باشد که شاعر باشد و به این قضیه افتخار کند. بسیاری از اینها را دنبال می‌کنم. البته بعضی وقت‌ها فقط وقتم را می‌گیرند، اما چاره‌ای نیست، باید بدانم دور و برم چه خبر است. ولی اکثرا مبنای درستی ندارند. نظرات و مقاله‌های بی‌سر و ته و عجیبی خوانده‌ام مخصوصا در دو، سه سال اخیر، به دلیل قابل دسترس‌تر شدن اینترنت و فراوانی وبلاگ‌ها و سایت‌ها این قضیه تشدید شده است. بعضی‌ها فکر می‌کنند که با اضافه کردن اسم الحاقی و ارائه دادن مقاله‌های بی‌سر و ته می‌شود برای غزل فرمول ساخت. جالب است که اکثر آنان اگرچه غزل را به نمایندگی از شعر کلاسیک می‌گیرند، اما به هر حال تعداد خیلی کمی غزل دارند. منظورم این است که اکثرشان مثنوی و غزل- مثنوی و بیشتر هم چهارپاره هستند و طرفداران‌شان هم از خودشان کم سوادترند. در بعضی موارد هم بعضی از طرفداران شاعر، در واقع ممکن است خود آن شاعر باشند. کار سختی نیست. مثلا می‌شود در عرض یک روز چند وبلاگ درست کرد با اسم‌های مختلف و همه آنها را طرفدار خود معرفی کرد و اگر هم کسی بپرسد که فلانی وجود خارجی دارد یا نه بالاخره همسایه و فامیل و دوستی پیدا می‌شود که با آن اسم جعلی خود را در جمع نشان بدهد و چه بسا که همین شخص جدید هم فردا برای خودش مانیفست دیگری صادر کند. باور کنید به همین خنده‌داری می‌شود بخشی از جماعت را سر کار گذاشت. همیشه باهوش‌تر از آدم هست. با زرنگی نمی‌شود در شعر به جایی رسید. مخصوصا غزل، با کسی شوخی ندارد. چون بهترین نمونه‌هایش را قرن‌هاست که پشت سر گذاشته و البته در شاعران معاصر هم کسانی هستند. ولی بعضی از این شاعران که شما اشاره کردید هنوز هم در شعر به روش استادی و شاگردی رفتار می‌کنند و دم از امروزی بودن می‌زنند در حالی‌که به مراتب سنتی‌‌ترین انسان‌های امروزی هم می‌دانند که دیگر نمی‌توان فقط یک نفر را استاد دانست ما در جهان اطلاعات روزافزون زندگی می‌کنیم، چطور می‌توانیم یک نفر را استاد خود بدانیم یا عده‌ای را شاگرد خود معرفی کنیم این گروه‌ها از هیچ رفتار غیر حرفه‌ای هم کم نمی‌گذارند. بعضی از این جنجال‌ها را کسانی تایید می‌کنند که خودشان محل هیچ توجه جدی در شعر نیستند. جالب این است که همین شاعران بعضی شاعران دیگر را سنتی معرفی می‌کنند، فقط به خاطر اینکه شاید مثلا مانیفست نداده‌اند. به هر حال این بالماسکه پایان خواهد یافت و هر کس چهره‌واقعی شعرِ خود را در لحظه‌های واقعی خواهد دید. من با کسانی برخورد کرده‌ام که از من پرسیده‌اند که چه کسی تو را تایید کرده؟ یعنی همیشه دنبال اسمی هستند که شاعر را تایید کند اما من فکر می‌کنم که صرف تایید شدن شاعری جوان از سوی پیشکسوتان نمی‌تواند جوازی برای شاعرتر بودن کسی باشد. ولی بد نیست کمی غرورمان را کنار بگذاریم و فکر نکنیم که آمده‌ایم تا غزل را نجات بدهیم. بهتر است فقط بنویسیم و بخوانیم. چون بعد از آنکه سر و صداها فرونشست، فقط در مورد کار هنری ما داوری خواهد شد.
و در پايان، آیا کتاب تازه‌اي در دست انتشار دارید؟
تعدادی از غزل‌های اخیرم که بعد از کتاب «زخمه» نوشته شده قرار است منتشر شود در واقع انتخاب غزل‌ها را انجام داده‌ام و فقط باید به ناشر سپرده شود عنوان کتاب هم این است: «68 ثانیه به اجرای این اپرا مانده است»...

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در دوم خرداد 1388 و ساعت 15:28 |

مقدمه‌ی کتاب بعدی

همیشه با خواندن مقدمه‌هایی که در بعضی کتاب‌های شعر می‌دیدم، می‌اندیشیدم که در کنار شعر، این با ارزش‌ترین مرام‌نامه‌ی انسانی، چه لزومی به آن‌همه توضیح است. امّا حالا بعد از انتشار چهار کتاب، تازه می‌فهمم که باید بعضی چیزها را توضیح داد. نکته‌هایی که در این مقدمه می‌نویسم، اشاره‌هایی است به بعضی دغدغه‌هایی که مال من نیستند، امّا باید از طرف من توضیح داده شوند. اگرچه بسیاری حرف‌ها را نمی‌شود گفت...

ـ چرا این کتاب‌ها با فاصله‌ی زمانی کم منتشر شده‌اند؟

از سال 1375 یعنی شروع فعالیت جدی‌ام در شعر، تا 1385 هیچ کتابی منتشر نکردم اگرچه همواره شعر گفته‌ام ولی غیر از دو سه مورد، شعری منتشر شده در مجله‌های تخصصی شعر و ادبیات نداشته‌ام. البته با تخفیف، زیرا یکی دو موردش را شنیدم ولی خودم یک مورد بیشتر ندیدم و آن هم شعر سپید بود در حالی که اگر هم کسی بر حسب اتفاق، من را بشناسد با غزل می‌شناسد. این به دلیل سهل‌انگاری من نبوده چرا که مثل بسیاری از شاعران، شعر را برای در و دیوار اتاقم نمی‌گویم (اگر چه بعضی وقت‌ها مجبور می‌شوم این کار را بکنم) و دوست دارم منتشر شود و دست کم یک نفر هم که شده، مکتوبِ رسمیِ آن را بخواند تا برای بعضی شعرهایم که به دست سارقان می‌افتد، مجبور نشوم ثابت کنم که من شاعر آن‌ها هستم نه سارق آن‌ها. امّا متاسفانه یا خوش‌بختانه این خواسته‌ی من امکان‌پذیر نبود و البته الان هم کم و بیش همین‌طور است. بعضی متصدیان مجله‌های ادبی به مصداقِ «چشم بزرگان تنگ می‌شود» غزل را جزء حاشیه‌ی شعر امروز می‌دانند و شاعر غزل‌سرا باید خود را برای آنان ثابت کند و اگر شعرش را در جمع شاعرانِ غیرغزل‌سرا بخواند و مورد استقبال هم قرار بگیرد، تعجب می‌کنند و او را موفق می‌پندارند. در حالی‌که عاقلانه این است که بدانیم شاعر غزل‌سرا برای اثبات خود نیاز به چیزی ندارد، زیرا بیش از هزار سال سابقه‌ی مکتوبِ غزل داریم. بگذریم از ادابازی‌هایی که بعضی در قالب غزل مرتکب شده‌اند و چون فقط ردیف و قافیه و وزن و امکان‌های ظاهری غزل را کمی بلد بوده‌اند، به همان دل خوش کرده‌اند. به همین دلیل‌ها و دلیل‌هایی دیگر، ناچار باید برای رسیدن شعرها به دست مخاطب، آن‌ها را در قالب کتاب منتشر کنم...

ـ چرا شعرها را به ترتیب تاریخ منتشر می‌کنم؟

در مورد شعرهای هر شاعری که مورد علاقه و سلیقه‌ام بوده است همیشه دوست داشته‌ام تاریخ دقیق شعرها را بدانم، امّا در بیشتر آن‌ها این نظر من تامین نشده بود. مخاطبی که خود هم، شاعر است، حق دارد که سیر شعری یک شاعر را بداند که از این روش، فراز و فرودهایش را مورد دقت قرار دهد تا برای سلوک شاعری خود به نکته‌هایی پی ببرد. هر چند که برای هر شاعری این سلوک فرق دارد...

ـ چرا این قدر شعر می‌نویسم؟

البته شاعر بیکار نیست زیرا کارش شعر گفتن است. ولی دست کم تا به حال، لزومن، هر شعری را که سروده‌ام منتشر نکرده‌ام و البته شاعرانی هستند که در فاصله‌ی زمانی کوتاهی، خیلی بیشتر از من شعر سروده‌اند . اگر مثلن چند شعر در یک تاریخ یا تاریخ‌های نزدیک به هم منتشر شده است، تنها به این دلیل بوده است که آن‌ها را قابل انتشار دانسته‌ام. غیر از کتاب «هفت» که حاصل تجربه‌ای خاص در مسیر شعرم بوده است، کتاب‌های دیگر یعنی «سمفونیِ روایتِ قفل‌شده»، «پیانو»، «زخمه» و همین کتاب، در واقع گزینه‌ای از شعر‌هایی بوده که در فاصله‌ی زمانی هر کتاب سروده‌ام. البته شعرهای منتشر نشده، در این فاصله‌های زمانی، تعدادشان کم نیست.

نکته‌ی دیگر این‌که از هر فرصتی برای سرودن شعر استفاده می‌کنم، اگر مثلا یک روز چند شعر سروده‌ام به همین دلیل بوده و اگر مدتی هم نسروده‌ام به خاطر این بوده که فرصت و خلوت و دقتش را نداشته‌ام و اگر هم داشته‌ام شعرها را قابل انتشار ندانسته‌ام.

این را هم همین‌جا باید بگویم که پیش‌گو نیستم و نمی‌توانم تضمین کنم که همواره بتوانم شعر بگویم، مثل هر شاعری که نمی‌تواند این را تضمین کند. پس چه بهتر که تا جایی که می‌شود، بنویسم. این اصرار به خاطر این است که فکر می‌کنم شعر گفتن بهتر از شعر نگفتن است و کمیت زیاد، حتمن به کیفیت پایین منتهی نمی‌شود.

ـ چرا به نظر بعضی دوستان، شعرهای هر کتاب تا کتاب بعدی تفاوت زیادی ندارند؟

نمی‌گویم این نظر درست است یا نه، امّا مگر در زندگی یک انسان چند بار تغییر رخ می‌دهد؟ آن هم از نوع روحی آن. زیرا تغییر شعر، نیازمند تغییر در بسیاری بعدهای روحی ، فکری و زیستی شاعر است. هیچ‌کدام از دوستان نپرسیده بودند که چرا در طول فعالیت جدی‌ام از 75 تا 85 هیچ کتابی منتشر نکردم. «سمفونیِ روایتِ قفل‌شده» می‌توانست بسیار قطورتر از آن باشد که منتشر شده. من ناچار به گزینش بودم و چه بسا، بسیاری شعرها که در آن کتاب نیستند حالا فکر می‌کنم که شعرهای بهتری بوده‌اند و احتمالن روزی منتشر خواهم کرد. لطفا دوستان که خودشان هم شاعر هستند، از شاعر توقع زیادی نداشته باشند. درباره‌ی کتاب‌های بعدی‌ام هم باید گفت که در عرض کمتر از چهار سال (پیانو، هفت، زخمه و همین کتاب) شاید اتفاق فکری، روحی و زیستی خارق‌العاده‌ای برای شاعر نیفتاده باشد. چرا باید از یکی آن‌قدر تعریف کنیم و او را بالا ببریم که وقتی افتاد (که اغلب خودمان هم او را هل می‌دهیم) تمام استخوان‌های جمجمه‌اش له شود؟ امّا در موردهای بسیاری به تجربه دریافته‌ام که وقتی از افول یک شاعر بحث شده، با مراجعه‌ی دقیق به شعرهایش فهمیده‌ام که اینطور نیست و فقط حاصل خیال‌های دوستان است.

ـ شاعر زن؟ شاعره؟

درست است که به دلیل وجود ویژگی‌های فیزیکی و حتّا متافیزیکی مرد نیستم، امّا با عبارت «شاعر زن» و «شاعره» همیشه مورد اصابت قرار گرفته‌ام. شاعری که به لطفِ طبیعت، زن متولد شده باشد، حتّا اگر از تمام هم‌نسلان و هم‌کاران تاریخیِ خود که بیشترِ نزدیک به همه‌ی آنان مرد هستند، شاعرتر باشد، باز هم با عنوان «شاعر زن» یا « شاعره» در جایگاهی جداگانه مورد بحث قرار می‌گیرد. شاعر زن در صورتی معنی دارد که شاعر مرد را هم در کنارش بیاوریم، شاعره هم که اصولن غلط است، در زبانِ عادلِ فارسی تای تانیث به کار نمی‌رود، چون مونث و مذکر برای فارسی فرقی ندارد.

جالب‌تر از همه این‌که چند تن از این شاعران را که در قید حیات نیستند، یا به سن پیری رسیده‌اند، بهانه کرده‌اند تا بگویند که بعد از اینان در زنان، شاعر شاخصی نداریم. جامعه‌ی شعر با عبارت «شاعر زن» و «شاعره» می‌خواهد سرپوشی بر استعدادهای به ثمر رسیده‌ی بعضی شاعران حرفه‌ای و قدرت‌مند بگذارد. یادآوری می‌کنم که ساده‌ترین کارِ چشم، دیدن است...

و نکته‌ی آخر این که تمام کتاب‌هایم با سرمایه‌گذاری خود من منتشر شده‌اند و به وسیله‌ی خود من هم پخش می‌شوند و ناشر فقط نقش مجوز گیرنده را داشته است. مناسب نمی‌بینم که در اینجا از دردسرهای پیش‌آمده بر سر راهم بگویم...

مریم جعفری آذرمانی

دی‌ماه 1387

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 4:13 |