تبليغاتX
من شاعرم
 

 

همه چيز است و هيچ چيزی نيست

شعر، بی‌‌زندگی پشيزی نيست

 

شعر در من نبود و من بودم

من نباشم كه شعر، چيزی نيست

 

شعر را می‌‌شود كه ننويسم

ولی از شاعری گريزی نيست

 

گند بالا زده­ست در شعرم

چه كنم واژه‌ی تميزی نيست

 

از خودم هم بريده‌ام ديگر

شعر، جز حرف‌های تيزی نيست

 

 

كه فرو می‌‌روند در سر من

خون به خون می‌‌دوند در سر من

 

 

كلماتی بياور از بالا

تا بگيرم كمی سر از بالا

 

ديگر از آسمان كبودترم

من همانم كبوتر از بالا

 

سقف اين آشيانه را بشكن

باز كن تكه‌ای در از بالا

 

جبرئيلم بيا كمی پايين

يا بيَنداز يک پَر از بالا

 

دوست دارم كه وحی بنويسم

آيه‌هايی رساتر از بالا

 

 

كه فرو می‌‌روند در سر من

خون به خون می‌‌دوند در سر من

 

 

صبرم از شعر گفتنم سر رفت

رشته‌ی شعر، از قلم در رفت

 

در خيالم خيال می‌‌كردم

سرم از ابرها فراتر رفت

 

اين ورم ابر و آن ورم خورشيد

آسمان هم به باورم ور رفت

 

گوش من می‌‌شنيد و كر می‌‌شد

هر چه پايم دويد كمتر رفت

 

هرچه كردم كه دورتر بروند

كلمات آمدند و با هر رفت

 

 

كه فرو مي‌روند در سر من

خون به خون می‌‌دوند در سر من

 

 

جوهر از خون، سَرِ قلم، ناخن

مثل ديوانه می‌نويسم، چون

 

گرچه مايَسطُرون نمي‌دانم

باز گفت اِنَّهُ لَمَجنُونٌ

 

گرچه تكراری‌‌اند قافيه‌ها

چار وزن مرا تحمل كن

 

فاعلاتن مفاعلن مفعول

فاعلاتن مفاعلن فعلن

 

فعلاتن مفاعلن مفعول

فعلاتن مفاعلن فعلن

 

 

كه فرو مي‌روند در سر من

خون به خون مي‌دوند در سر من

 


یادداشتی از علی مسعودی‌نیا درباره‌ی این شعر     بخوانید در: اینجا

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 1:32 |

 

مسمط ششم از کتاب هفت

 

 

چشم را وا نکنی

تا تماشا نکنی

بلکه حاشا نکنی

بکنی یا نکنی،

 

درد، درد است پسر!

 

دربه ‌درتر شده بود

بس که مادر شده بود

پیِ خواهر شده بود

کار، دیگر شده بود

 

پس کجا بود پدر

 

راه، بن‌بست که نیست

نه کسی هست که نیست

هیچ‌کس مست که نیست

دست در دست که نیست

 

نیست جز حکمِ خطر

 

خانه کوچک شده است

جای هر شک شده است

خنده شکلک شده است

فصلِ دلقک شده است

 

پس بخند و بِگُذر

 

درد، پنهان‌تر از این؟

زخم، سوزان‌تر از این؟

شر، فراوان‌تر از این؟

مشکل، آسان‌تر از این؟

 

باز، دندان به جگر

 

خنده، فرسوده‌ی اشک

رود، پیموده‌ی اشک

ابرها توده‌ی اشک

پس به فرموده‌ی اشک

 

گریه دریاست مگر؟

 

کینه بر سینه سوار

مرگ، در گشت و گذار

باد، در حال فرار

خاکِ خورشیدْتبار

 

از شبیخون شده تر

 

صورتِ سردِ خیال

آرزوهای محال

گفتنِ شعر، ملال

شرحِ این قال و مقال

 

باز بنویس از سر

 

چشم‌ها یکسره پوک

آستین‌های چروک

سرزمینی متروک

مَرد، مشغولِ سلوک

 

از حقیقت چه خبر؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیست و هشتم فروردین 1388 و ساعت 2:14 |




مسمط چهارم از کتاب هفت :


گرچه اندازه‌ی دنیا نشده‌ست

در زوایای خودش جا نشده‌ست

قطره‌ای هست که دریا نشده‌ست

بستر رود مهیا نشده‌ست


پس کجا می‌رود این قایق پیر


صبح تا شب همه باید بدوند

خسته در یک صف ممتد بدوند

ها مبادا که مردّد بدوند

قدر یک لحظه اگر بد بدوند


حلقِ شلاّق بگوید که بمیر


خون به خون بر تن او لک شده است

خط به خط خون به زمین حک شده است

مزرعه خاک مشبّک شده است

بَبْر، مشغول مترسک شده است


توی زندان خودش مانده اسیر


خانه وابسته‌ی در بود و شکست

حُرمت خانه پدر بود و شکست

مادر آیینه‌ی تر بود و شکست

خواهرم شانه به سر بود و شکست


نای فریاد نداری بپَذیر


نسبش می‌رسد از خون به جنون

او که خون می‌خورد از کاسه‌ی خون

غولِ کج با حرکاتی موزون

دُمش این بار بیفتد بیرون


پیِ دزدیدن یک تکّه پنیر


وسط صحنه عروسک باشد

راستش گریه‌ی کودک باشد

نور چپ هم اگر اندک باشد

تلخک تازه مبارک باشد!


کارگردان! به کسی خرده نگیر


روی در، نقشه‌ی دریا، آبی

زیرِ پرپرزدنِ مهتابی

- در چه فکری حسنک؟ بی تابی!

زنگ تاریخ فقط می‌خوابی؟


- شب نخوابیده‌ام آقای دبیر




درباره‌ی این شعر بخوانید: اینجا


+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیست و دوم دی 1387 و ساعت 1:45 |



مِه که سر می‌کشد به خانه‌ی من

آسمان می‌رسد به شانه‌ی من

اشک و آه است آب و دانه‌ی من

درد، ای یار جاودانه‌ی من

سیری از سفره‌ی زمانه‌ی من

وه به این مهر بی‌بهانه‌ی من

دشمنی‌های دوستانه‌ی من


من که کارم گذشته از حالا


حلقه‌ی ماه، آسمان را خورد

مکث کردم دهان زبان را خورد

تا سرودم روان دهان را خورد

جان به لب آمد و روان را خورد

چه کنم با جهان که جان را خورد

فرصتی شد زمان جهان را خورد

عشق آمد تن زمان را خورد


بی‌زمان باش و عاشقانه بیا


هرچه حرف است میم و نونِ من است

کینه بیرون‌تر از درون من است

بید مجنون که سرنگون من است

عشق، دیوانه‌ی جنون من است

آن چه می‌نوشد آه، خون من است

سقف دنیا که بر ستون من است

صبح فردا اگر بدون من است


جشن آوار می‌شود برپا


از حریم حرم حرام‌ترم

که از ابلیس هم به‌نام‌ترم

خاصم و از عوام عام‌ترم

گرچه از باد بی‌دوام‌ترم

از حضور عدم مدام‌ترم

من که از فکر شمع، خام‌ترم

باز از اشک چشم‌هام، ترم


آسمان، گریه کن منم دریا


پرده بردار از دو روی زمین

آن ورش شاد و این ورش غمگین

آن ورش دیگری اسیر همین

که بگوید منم چنان و چنین

این ورش من نشسته‌ام به یقین

پس رها کن کنار من بنشین

دو سه حرفی بکار و شعر بچین


تا بدانی چه می‌کنم تنها


نسبتی نیست بین من وَ كفن

تا بپوشانمش به پاره‌ی تن

حافظانه کنار سرو و چمن

غزلی ناب در پیاله و... من

مست، جاویدم از شراب سخن

جان‌گرفتن به جام و طعنه‌زدن؟

آه زاهد، تو هم بگیر و بزن


تا نگويی که من کجا تو کجا


گورکن بذر مرده می‌کارد

شادم از این که دوستم دارد

تا مرا هم به خاک بسپارد

آینه تکّه تکّه می‌بارد

تا دلم قطره قطره بشمارد

آه اگر زندگیم بُگذارد

مرگ، تصویرِ روشنی دارد


آفرین آفرین به آینه‌ها


خسته از دست میزبان شده‌ام

این دو روزی که میهمان شده‌ام

درد در درد امتحان شده‌ام

نه که مشغول آب و نان شده‌ام

که سراپا فقط دهان شده‌ام

خورده‌ام شعر و استخوان شده‌ام

دنده بر دنده نردبان شده‌ام


بروید از مقام من بالا



مریم آذرمانی

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در سیزدهم آبان 1387 و ساعت 3:6 |