تبليغاتX
من شاعرم
دو غزل منتشر نشده از محمدعلی بهمنی

 

هنوز هیچ‌کسم پر نکرده است به میزان

منی که پر شدنی نیستم به خاک بریزان

خلاف لاف من ای قاف عشق! بانوی اول!

به اشتباه مکن هدیه‌ام برای کنیزان

 

هواییِ تو و آن لحظه‌های مرزستیزم

و از حصار خود این رفته تا همیشه، گریزان

 

تو دشمنی کن و مگذار در سکوت بپوسم

تو دوستی کن و بر خویشتن مرا بستیزان

 

نیازمند هجومی به غارت توام اما

چگونه جان ببرم از شکست آی عزیزان

هنوز هیچ‌کسم پر نکرده است به میزان

منی که پر شدنی نیستم به خاک بریزان

 

مردادماه88

------------------------------------------------- 

 

غزل در نزد من هرچند جان شعر ایرانی‌ست

تغزل در چنین ایام اما راویِ ما نیست

 

تغزل لهجه‌ی عشق است و با هر گویشی زیباست

بدا در باورم اینک صدای عشق، گویا نیست

 

ندیدی یا نه، در تصویرها دیدی مباد اما

ببینی او که روزی هم‌صدایت بود حالا نیست

 

ببینی روبه‌رویت ایستاده با نگاهی گنگ

و در پشت نقابش هیچ از آن ایام پیدا نیست

 

و تو شک کرده‌ای بر دیده‌ات در خویش می‌گویی

زبانم لال آیا اوست؟ آیا هست؟ آیا نیست؟

 

و شاید او هم از خود پرسش بی‌پاسخی دارد

برایش فرصت تحلیل این ناگفتنی‌ها نیست

 

مبادا یا نه بادا هرچه باداباد فرقش چیست

زمان شرمساری چشم‌ها وقتی که بینا نیست

غزل می‌ماند و فصل تغزل می‌رسد حیفا

نگاهی که برایش فرصت دیدار فردا نیست

 

تیرماه88

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در سی ام مرداد 1388 و ساعت 12:51 |

 

غزلی منتشر نشده از محمدعلی بهمنی:

 

 من شاعرِ معاصرِ قرنی ندیده‌ام

قرنی که در تخیلِ خود آفریده‌ام

 

قرن حواس‌های رباطی که واقفند

بر بوده‌های هوش و حواسِ پریده‌ام

 

شاید که ذهنِ نیمه‌ی گم‌گشته‌ی من است ـ

تازه‌ترین رباط که امشب خریده‌ام

 

مبهوت مانده‌ام که همین چند لحظه پیش

در لحن او صدای خودم را شنیده‌ام

 

حتا هنوز روی لبم داغ بسته است

طعمی که از کنایه‌ی تلخش چشیده‌ام:

 

ـ درک من و تو درک دو هم‌روزگار نیست

من نیز بارها به توهّم تنیده‌ام

 

وقتی که روبروی زنی ایستاده‌ام

وقتی به فهم دیگری از او رسیده‌ام

 

اما منِ رباط که حافظ نخوانده‌ام

برگی هم از طبیعتِ نیما نچیده‌ام

 

راهی که سال‌هاست در آن پرسه می‌زنی

هم بی‌زمان‌تر از تو به آنی دویده‌ام

 

هم یافتم تفاوت ما ریشه‌ای‌تر است

تو تن‌سپرده‌ای و من از تن‌بریده‌ام

 

 

دریافتم که عشق، همان درکِ مولوی‌ست ـ

از نی، که خونِ هفت رگش را چکیده‌ام

 

دریافتم که شعر، مسیحای دیگری‌ست

من نیز مثلِ تو، به صلیبش کشیده‌ام

 

اردیبهشت88

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در هشتم خرداد 1388 و ساعت 15:53 |

غزلی منتشرنشده از جناب محمدعلی بهمنی:


چشم‌هایم اگر نمی‌بیند ـ ولی از حالتان خبر دارد

دیر گفتی نگاهِ از نزدیک، روی بینایی‌ام اثر دارد


ماتِ تصویرِ ماتِ خود هستم این چروکیده، من ـ نه، شب‌نامه‌ست

این خطوطِ شبیهِ من ـ حتا دیدن و خواندنش خطر دارد


انتخاب بدی‌ست شاعر جان شعر هم جان‌پناه، گاهی نیست

دُمَلی تازه در تو روییده‌ست شعر در نقش نیشتر دارد ـ


می‌شکافد دوباره زخمی را که خودش تازه بخیه‌اش کرده‌ست

اندکی بعد باز خواهد گفت بس کن این قرن گوشِ کَر دارد


من ولی فکر می‌کنم هستم خاصه وقتی که شعر می‌گویم

درکم این است: شاعری یعنی یک نفر ذوق دردسر دارد


من که در روستای خود بودم شعر با شهر آشنایم کرد

خشک می‌خواست شاخه‌هایم را او که در دست خود تبر دارد


می‌تواند که مشت پنهانم باز دندان‌شکن شود ناگاه

می‌توانم که پاسخی باشم که از این شیوه دست بردارد


شعر آن روز سرنوشتم شد که به زنجیر فکر می‌کردم

حلقه‌ای سهم برده‌ام اما وای بر هر که بیشتر دارد


محمدعلی بهمنی ـ آبان 87
+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در یکم آذر 1387 و ساعت 23:33 |


شاعر همیشه، دوست بزرگوار، جناب محمدعلی بهمنی گفتند تا در وبلاگم غزل تازه‌ی ایشان را منتشر کنم. از مهربانی ایشان سپاسگزارم .

عکس من است ـ این عکس ـ عکاس کم‌هنر نیست

حتا منِ من از من، این‌گونه باخبر نیست


عکاس در یقین‌اش یک چهره آفریده است

ـ شکل منی که در من دیگر از او اثر نیست


حسی سمج به تکرار، می‌گوید: این خود توست

لب می‌گزم:نه،ـ وهم است. وهم است و بیشتر نیست


باور کنید از من شاعرتر است این عکس

اوهام پیرسالی در دفترش اگر نیست


من چشم و گوش خود را از یاد برده‌ام ـ او

عکس من است یعنی: عکسی که کور و کر نیست


روشن‌ترین دلیل‌ام در قاب بودن اوست

من دربدرترینم، این قاب دربدر نیست


درگیر خویش کرده است ذهن مشوشم را

ـ این عکس ـ شرح‌اش اما آسان و مختصر نیست


محمدعلی بهمنی

مهرماه 87
+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در نوزدهم مهر 1387 و ساعت 23:55 |