تبليغاتX
من شاعرم
 

یا پا برای رفتن نیست، یا راه کاروان بسته‌ست
از آرزو عقب ماندیم، بر ما، درِ زمان بسته‌ست

از روحمان چه می‌خواهند پیغمبرانِ بی‌لبخند
اين خانه‌ها پر از سقفند پس راه آسمان بسته‌ست

خون از خشونتش جاری، از جنگ‌های تکراری
دیگر چه می‌تواند گفت؟ گرگِ بشر، زبان‌بسته‌ست

آن منجیان رویایی خوابند و ما نمی‌بینیم
وقتی که چشممان باز است وقتی که چشممان بسته‌ست

در اين جهان مرگ‌آيين، بهتر که سوّمی باشیم
از زندگی چه می‌دانیم تا جانمان به نان بسته‌ست


 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در دهم آذر 1388 و ساعت 9:13 |


مریم جعفری آذرمانی

     اصولن نوشتن درباره‌ی وطن مخصوصا با هم‌قافیه‌های کلمه‌ی ایران، آسان نیست زیرا خیلی از سمت شاعران پیش از ما شنیده و دیده شده و قافیه‌هایش بسیار استفاده شده است. اگر شاعری بتواند با وجود این، شعری قابل توجه در این موضوع و روش بگوید باید به او آفرین گفت.
     در این شعر، سیامک بهرامپرور به عبارت‌های ناامیدکننده و مرثیه‌گونه نپرداخته است و اگرچه از رنجِ آگاهی شاعر برآمده است اما حس امید و خرسندی را به مخاطب القا می‌کند.
     فقط برای یادآوری عرض کنم که در اکثر سطرهای این شعر، نشان تسلط شاعر به آرایه‌های شعری است که بر خلاف تصور معمول در معدود شاعرانی به این شکل و قدرت دیده می‌شود.
     سعی دارم کمی کاربردی‌تر به این شعر بپردازم:

 اولین دختر شرقی ! غزل آشوب جهان !
ای تنت موطن ِخورشید ، نگاهت باران !

     در سطر اول این بند،کلمه‌ی «اولین»، اصالت معشوق را که دختری شرقی است نشان می‌دهد و عبارت «غزل آشوب جهان» هم از آن دست عبارت‌هایی است که می‌تواند چند معنا ایجاد کند مثلن یکی این‌که: با غزل در جهان آشوب به پا کرده‌ای. دیگر این‌که: تو آنقدر معشوق هستی که مفهوم غزل و تغزل را آشفته کرده‌ای. یا تعبیرهای دیگر...
     در سطر دوم، اگرچه بدیهی‌ست که خورشید از مشرق طلوع می‌کند اما شاعر با عبارت «موطن خورشید» اشاره‌ی شاعرانه به این امر بدیهی می‌کند که: وطنِ خورشید، شرق است. و تعبیرِ «نگاهت باران» در سطر دوم و امتداد این گریه و شدت آن در طول شعر، دقیق اجرا شده است با عبارت‌هایی مثل باکره‌ی زاینده و ... شاعر گریان و ...
     نگاهت باران علاوه بر این‌که طبیعت این دختر شرقی را توضیح می‌دهد زیبایی دیگری هم دارد و آن، این است که: خیره شدن و به عبارت دیگر باز ماندن چشم، باعث ریزش اشک می‌شود و چه بسا منظور شاعر این است که گریه‌ی این دختر شرقی از ناله نیست بلکه به این دلیل است که همیشه چشمش باز است و می‌بیند.

مام و معشوقهء من ! باکرهء زاینده !
آبی ِروسری ات رو به شمال آویزان !

     سطر اول این بند، در نهایت ایجاز بیان شده است. زاینده به مام یعنی مادر بر می‌گردد و باکره به معشوق. اگرچه این نگاه به معشوق، سنتی جلوه می‌کند (یعنی نرسیدن عاشق و معشوق به یکدیگر که نمونه‌هایش در ادبیات کهن ما فراوان است) اما از آن‌جا که شاعر به اصالت معشوق یعنی قدیمی بودن آن در سطر اول شعر، اشاره کرده است، این سطر می‌تواند تاکیدی بر آن باشد. از سوی دیگر تناقض مادر بودن و معشوق بودن (به طور همزمان) زیبایی ایجاد کرده است.
     سطر دوم این بند هم، بیان‌گر این است که معشوق یا ایران برای شاعر آنقدر تقدس دارد که حتا رنگ روسری‌اش ( و نه خود روسری‌اش) می‌تواند آنچنان قابل لمس باشد که حرکت کند (آویزان شدن) و زیبایی بیافریند.

سینه رگ کرده و پیراهن تو رودارود !
شیر می ریزد و می جوشد و می غرد از آن –

     در سطر اول پیراهن و تن به طور دقیق و شاعرانه یکی شده‌اند در واقع پیراهن همان تن است. شاعر در جهت گفتن این حقیقت است که پیراهنی برازنده و در شان معشوق یا ایران نیست و دیگر این‌که با استفاده از کلمه‌ی «رودارود» که باعث فخامت سطر شده است به مفهوم عریانی، بار عاشقانه و عاطفی داده است.
     در سطر دوم سه فعل برای کلمه‌ی «شیر» به کار رفته که دقیقا هر سه لازم هستند. فعلِ می‌ریزد به شیر (نوشیدنی) برمی‌گردد و فعلِ می‌جوشد به هر دو شیر (نوشیدنی) و شیر(جنگل) و فعل می‌غرد به شیر(جنگل) اشاره دارد و نکته‌ی جالب، ترتیب شدن این سه فعل است که آرام آرام دو معنی «شیر» را القا می‌کند و آخرین معنی را در سطرهای دیگر ادامه می‌دهد:

شیر ِمادینه ای از آتش و خون بالیده
سوز ِصد زخم در اندام ستبرش پنهان

     که «شیر مادینه» هنوز به همان دو معنی شیر هم اشاره دارد و دقت ناخودآگاه شاعر را نشان می‌دهد.

شیر بر پای - نه از پای - نشسته ! تا کی
اشک سیمینه و زرینه به رخسار روان ؟!

     آوردن عبارت« شیرِ بر پای ـ نه از پای ـ نشسته» اگرچه ساده می‌نماید اما شاعران اندکی هستند که می‌توانند یک عبارت مختصر را برای بیان یک مفهوم چند جمله‌ای بیاورند و نکته‌ی دیگر این‌که اشاره‌ی سیمینه و زرینه بدون تداعی جغرافیایی دو رود سیمینه‌رود و زرینه‌رود هم می‌تواند معنی تغزل‌آمیز را برساند اما شاعر شاید در آوردن سیمینه‌رود و زرینه‌رود این قصد را هم کرده که اشاره‌ای به جنگ هم داشته باشد چون این دو رود در نیمه‌ی غربی ایران هستند.

آنقَدَر گریه که پای تو به شوراب نشست
شد خلیجی که بیافکند عرب در خَلَجان

     اگرچه سطر دوم این بند ، از لحاظ زبان و بیان با کل سطرهای این شعر، کمی فرق دارد اما در توضیح آن می‌توان گفت: شاعر در صدد توضیح دادن حالتی است که برای عرب اتفاق افتاده است و آوردن کلمه‌ی خلجان (میل، خواهش، اضطراب...) که اصلن عربی است باعث شده است که شاعر مثلا به جای «انداختن» از «افکندن» استفاده کند. ایرادی که در نگاه اول وارد است این است که معلوم نیست که خلیج، عرب را در خلجان افکنده است یا عرب، خلیج را، اما به دلیلی که گفتم شاید شاعر اینجا هم عمدا نحو را این‌گونه به کار برده زیرا در بند بعدی هم به ضرب‌المثلی اشاره دارد که برای عرب به کار می‌رود: آن‌جا که عرب نی‌انداخت:

خیره انداخت نی و شور نیستانی تو
وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان

     شاعر در این بند از نی در سه موقعیت استفاده کرده است یکی همان ضرب‌المثل که گفته شد دوم اشاره به اول مثنوی مولوی و سوم اصطلاحِ «وقت گل نی».
     سطرِ « وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان» ممکن است این تلقی را ایجاد کند که کلمه‌ی «نشان»، به دلیل قافیه در آخر جمله آمده و نحو را به هم ریخته است در حالی که شاعر با این کار نشان دادن را واضح‌تر کرده است و کلمه‌ی «نشان» برای بیان حرفش مهم‌تر از بقیه‌ی جمله بوده است.

چکمه ای آمد و گل له شد و از نو برخاست
دو ر تاریخی ِگل ، چکمه و گل ... بی پایان

     یکی از بهترین بندهای این شعر همین دو سطر است که موضوعیتش را شاعر خلق کرده است و حتا اگر ارجاع مشخصی هم به واقعیتی داشته باشد بدون آن هم می‌تواند مفهومی تازه را ایجاد کند. یکی از نکته‌های این دو سطر این است که ارتباط خیلی ظریف کلمه‌ی «بی‌پایان» (که شامل کلمه‌ی پا است) با «چکمه» و همچنین با «برخاستن گُلِ له شده»، برای ناخودآگاهِ مخاطب حس زیبایی ایجاد می‌کند و همین ارتباط چند معنی را القا کرده است.

بر تو سخت است ولی سخت تر از آن حال ِ
شاعری که بنویسد غزلش را گریان

     آمدن کلمه‌ی «حالِ» در آخر سطر اول یعنی استفاده از هجای کوتاه که مجبوریم با هجای بلند تلفظ کنیم، مفهوم سطر دوم را بهتر نشان داده است شاعری که گریان است و حالش بد است.

این چه رسمی ست که هر گاه تویی قافیه اش
در گلوگاه غزل لخته ببندد «ویران» ؟!

     شاید این دو سطر بهترین بند این شعر باشد و فقط شاعری می‌تواند از این منطق‌ها استفاده کند که با دقت‌تر از دیگران به جهان و شعرش نگاه می‌کند.

دار بر پا بکند تا برسد نیشابور
سر به جنگل بگذارد بشود لاهیجان

بدود... پر بکشد... مثل کبوتر تا تیر
سینه ای باز کند در قفس تنگستان

نعش لیلا به بغل ،رقص کنان ، مجنون وار
به بیابان بزند تا برسد آبادان ...

     در این سه بند علاوه بر ارتباط‌های معنایی و استفاده از آرایه‌های جاری و همچنین علاوه بر اشارات تاریخی از جمله سربداران و میرزاکوچک‌خان و تنگستان و جنگ، به طور ضمنی تصویری هم از پرچم ایران نشان داده شده است بند اول با کلمه‌ی «جنگل» رنگ سبز پرچم را تداعی می‌کند بند دوم با کلمه‌ی «کبوتر» رنگ سفید را و بند سوم با کلمه‌های «نعش» و «مجنون» رنگ سرخ را.

 

     شاعر از بسیار گویی پرهیز کرده و در دو سطر آخر هم با بیان همین مفهوم (یعنی وجود قافیه‌های بسیار برای ادامه‌ی این شعر) آن را به خوبی تمام کرده است:

آنقَدَر هی بدود هی بپرد قافیه را
تا به نام تو، به پای تو بیافتد... ایران !

     باید یادآور شد که با وجود دو سطر آخر این شعر، باز هم می‌توان تعبیری فقط تغزلی هم از آن ارایه کرد. شاعر در کل سطرهای این شعر دو روایت را دنبال کرده است که هر یک از این روایت‌ها می‌تواند بدون دیگری در سطرهای این شعر حرکت کند یکی معشوق و دیگری ایران.

----------------------

شعر مورد بررسی از سیامک بهرامپرور:

اولین دختر شرقی ! غزل آشوب جهان !
ای تنت موطن ِخورشید ، نگاهت باران !

مام و معشوقهء من ! باکرهء زاینده !
آبی ِروسری ات رو به شمال آویزان !

سینه رگ کرده و پیراهن تو رودارود !
شیر می ریزد و می جوشد و می غرد از آن -

شیر ِمادینه ای از آتش و خون بالیده
سوز ِصد زخم در اندام ستبرش پنهان

شیر بر پای - نه از پای - نشسته ! تا کی
اشک سیمینه و زرینه به رخسار روان ؟!

آنقَدَر گریه که پای تو به شوراب نشست
شد خلیجی که بیافکند عرب در خَلَجان

خیره انداخت نی و شور نیستانی تو
وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان

چکمه ای آمد و گل له شد و از نو برخاست
دور تاریخی ِگل ، چکمه و گل ... بی پایان

بر تو سخت است ولی سخت تر از آن حال ِ
شاعری که بنویسد غزلش را گریان

این چه رسمی ست که هر گاه تویی قافیه اش
در گلوگاه غزل لخته ببندد «ویران» ؟!

دار بر پا بکند تا برسد نیشابور
سر به جنگل بگذارد بشود لاهیجان

بدود... پر بکشد... مثل کبوتر تا تیر
سینه ای باز کند در قفس تنگستان

نعش لیلا به بغل ،رقص کنان ، مجنون وار
به بیابان بزند تا برسد آبادان ...
...
آنقَدَر هی بدود هی بپرد قافیه را
تا به نام تو، به پای تو بیافتد... ایران !

------

این مطلب به طور خلاصه در روزنامه همشهری منتشر شده است:
http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=100583

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیستم آبان 1388 و ساعت 8:41 |
 

غزلی از سمفونیِ روایتِ قفل شده

 

اين جا حضور پنجره با در برابر است
راه فرار نيست جنون در برابر است

كوتاهيان به اوج بلندا رسيده اند
بسيار و بيش با كم و كمتر برابر است

دستم به هيچ پاي ضريحي نمي رسد
خيرِ دعاي همهمه با شر برابر است

زنجير بسته اند به دستان آسمان
قانون براي سنگ و كبوتر برابر است

تعريف عدل ناب شما بيش از اين نبود
تنها هرآنچه نيست برابر، برابر است


 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در دوازدهم آبان 1388 و ساعت 8:50 |

 

 

خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود

مریم جعفری آذرمانی

 

چقدر باید درباره‌ی شعر حافظ بنویسیم؟ پاسخ روشن است: تا وقتی که تزویر هست و بی‌ریایی هست، تا وقتی که دروغ هست و راست هست... یعنی تا وقتی که نوع بشر هست. در این مقال آیا احتیاج هست درباره‌ی جامع بودن شعر حافظ چه از لحاظ فنی و چه از لحاظ اندیشه‌ای صحبت کنم؟ تجربه‌هایی در رویارویی با شعر حافظ داریم شاید مشترک باشد. شاید هم تجربه‌های دیگران  از تجربه‌هایی که من داشته‌ام، قابل بحث‌تر و ژرف‌تر باشد، با این حال ترجیح می‌دهم تجربه‌هایم را در برابر خواندن شعر حافظ، با شما در میان بگذارم. در هر دوره‌ای که با شعر حافظ روبرو می‌شوم به نکته‌هایی پی می‌برم که دوره‌ی پیش با آن روبرو نبوده‌ام و عجیب که هر چه پیش می‌رود به جای آنکه شعرش برایم رمزهایش را آشکار کرده باشد، برعکس، سوال‌های جدیدی را مطرح می‌کند.

مثلن:

تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد

وجود نازکت آزرده‌ی کمند مباد

 

سلامت همه آفاق در سلامت توست

به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد

 

فکر می‌کنم حافظ در این غزل، معشوقش یا همان توی مورد خطاب شعرش را نفرین کرده است. چرا؟ خوب دلیلی که می‌آورم حسی است و برای آن البته منطقی هم درست خواهم کرد! اما به هر حال من به این دلیل از این غزل لذت می‌برم که در واقع یک نفرین‌نامه‌ی زیباست. ظاهرا در حال دعاکردن است اما در باطن در حال نفرین کردن، چون مبالغه و کنایه دارد، می‌گوید: خدا نکند به ناز طبیبان نیازمند بشوی(ناز در اینجا هم معنی ناز کردن و شفا دادن بیمار به وسیله‌ی طبیب را می‌دهد و هم ناز کردن و تکبر کردن طبیبان به بیمار) مگر قرار است نیازمند شود؟ پس با این دعا کردن در واقع خبر از پیش‌آمد بدی می‌دهد که شاعر آرزو دارد و قرار است برای معشوق یا توی مورد خطاب بیفتد و شاهدش مصراع دوم که می‌گوید وجود توی مورد خطاب نازک  است یعنی ظریف است و طاقت بیماری را ندارد.

در بیت دوم با مبالغه کردن در اینکه سلامت همه‌ی بشر به سلامت آن یک نفر مربوط است! انگار این دعا کردن را با طعنه زدن به نفرین می‌کشاند مخصوصا در مصراع بعدش با گفتن اینکه خدا نکند به هیچ عارضه‌ای دردمند شوی، با این مبالغه کردن به هدف گفتارش نزدیکتر می‌شود و غزل می‌رسد به این بیت:

در آن مجال که حسن تو جلوه آغازد

مجال طعنه‌ی بدبین و بد پسند مباد

 

یعنی تازه این دعاها( نفرین‌ها) را من می‌گویم منی که بدبین و بدپسند هم نیستم. دیگران که بد بین و بد پسندند با تو چه خواهند کرد؟

و در بیت آخر اعتراف می‌کند که تمام این دعاها نفرین بوده است زیرا توقع دارد که توی مورد خطاب به او توجه کند که می‌گوید:

شفا ز گفته‌ی شکرفشان حافظ جوی

که حاجتت به علاج گلاب و قند مباد

 

حالا به بیت‌هایی که گاهی با آن‌ها برخورد می‌کنم و الان در حال نوشتن این مطلب یادم هست می‌پردازم مثلن:

الا ای یوسف مصری که کردت سلطنت مغرور

پدر را باز پرس آخر کجا شد مهر فرزندی

بگذریم از اینکه این بیت کنایه به پسر شاه شجاع است و بگذریم از اینکه اینجا حافظ یک نکته‌‌ را در داستان یوسف مطرح می‌کند! اما معلوم نمی‌کند که کدام سوال را طرح کرده‌است: که یوسف چرا سراغ پدر را نگرفت؟ یا  پدر چرا سراغ یوسف را نگرفت؟ معلوم نیست که باید از پدر پرسید که : مهر تو به فرزندت به عنوان پدر کجاست؟ یا از یوسف پرسید که مهر تو به پدرت به عنوان فرزند کجا رفته است؟

 

 یا مثلن این بیت:

ببین در آینه‌ی جام نقش‌بندی غیب

که کس به یاد ندارد چنین عجب زمنی

 

اینکه هیچ کس چنین زمانه‌ی عجیبی یادش نیست، آنقدرها هم نامشخص نیست که حتا احتیاج به باز کردن چشم داشته باشد! اما باید در آینه دید( اولین مبالغه) آینه‌ی جام( دومین مبالغه) نقش‌بندی( یعنی توطئه، پس سومین مبالغه) و غیب( چهارمین مبالغه) و چیزی که با چشم بسته هم حتا می‌شد دید باید در آینه‌ی جام توطئه‌ای که از جایی نامعلوم چیده شده است آن را دید و همین یعنی اوج شعر.

 

مفاخره‌های حافظ هم همیشه جذبم می‌کرده است که البته در بعضی نسخه‌ها به شکل‌های دیگری آمده است اما به بعضی اشاره می‌کنم:

مثلن:

ساقی مگر وظیفه‌ی حافظ زیاده داد

کآشفته گشت طره‌ی دستار مولوی

یعنی ساقی مگر به حافظ بیشتر قدح شراب داده که گوشه‌ی دستار مولوی بر هم خورده!

(در توضیح کلمه‌ی طره و نقش آن در این بیت جایی خواندم که وقتی دستار را دور سر می‌پیچیدند انتهای آن را مثل زلف در جلوی سر آویزان می‌کردند )

 

یا مثلن:

چو سلک درّ خوشاب است شعر نغز تو حافظ

که گاه لطف سبق می‌برد ز نظم نظامی

 

یعنی شعر من مثل رشته‌ی مروارید است و گاهی ( یعنی در واقع همیشه! این اخلاق حافظ است!) از نظامی در تایید ( بشری یا الهی یا با گذشت زمان که بهترین تایید کننده و رد کننده است) پیشی می‌گیرد.

یا مثلن این بیت حافظ را که اخوان ثالث (در یک مقاله از قول دیگران و خودش بیت‌هایی را آورده و در مورد آن بیت‌ها و خود حافظ مقاله‌ای نوشته که زحمت خیلی از ما را کم کرده روانش شاد)

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از سعدی

اگر چه صنعت بسیار در عبارت کرد

و توضیح داده که بعد از سرودن این بیت، پیری به حافظ گفت که جای سعدی چیز دیگری بگذار، تو اگر به سعدی که پیش از تو بوده این را بگویی بعدها به تو چه خواهند گفت که حافظ هم گوش می‌دهد و با اینکه چند نفر آن غزل را داشته اند به جای سعدی می‌گذارد «واعظ» و برای همین در بیشتر نسخه‌ها واعظ است :

حدیث عشق ز حافظ شنو نه از واعظ

اگرچه صنعت بسیار در عبارت کرد

 

البته بعدها به حافظ چیزی نگفتند!

 

بیت اخیر من را یاد یکی از نامه‌های نیما یوشیج انداخت که برای دوستی نوشته بود:

«از تفاوت سعدی و حافظ پرسیدی؟ اگر این مطلب برای شما پوشیده باشد یقین بدانید که همیشه پوشیده خواهد بود*» و براستی که چه نکته سنجانه پاسخ داده است.

و باز اخوان ثالث در همان مقاله می‌نویسد:

« بیت حافظ بیت نیست اقلیم است. آن همه استقبال از قصیده‌ی بوی جوی مولیان کرده‌اند یک بیت حافظ در تضمین مصرع اول آن قصیده می‌ارزد به اغلب دیوان و دفترهای همه‌ی آن استقبال کنندگان، بل بیش**»

به جاست که در انتها سخن نکته‌سنجانه‌ی یکی از شاعران غزل‌سرای معاصر حسین منزوی را درباره‌ی حافظ نقل کنم:

« شاید اگر حافظ به جای غزل، مثلا قصیده می‌نوشت( شاید!) امروز، قصیده موقعیت غزل را داشت. یک نابغه، همیشه می‌تواند در تعیین مسیر تاریخی یک امر، دخالت مستقیم و موثر داشته باشد. تصور اینکه روزی برسد که در ایران کسی حافظ نخواند مشکل به نظر می‌رسد و تا روزی که او، چنین سزاوارانه بر قله‌ی بلند شعر فارسی نشسته است، غزل نیز به زندگی سزاوارانه‌اش ادامه می‌دهد***»

 

ـــــــــــــــــــــــــــــ

*نیما یوشیج- درباره‌ی شعر و شاعری، ص217، دفترهای زمانه، چاپ1368

** مهدی اخوان ثالث، حریم سایه‌های سبز1، ص272، به کوشش مرتضی کاخی، زمستان چاپ بهار 72

***حسین منزوی «از شوکران و شکر»، مقدمه، ص 18،چاپ 1373

 

 

--------------------

 

 

این مطلب پیش از این در روزنامه‌ی کارگزاران منتشر شده است

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در بیستم مهر 1388 و ساعت 3:51 |
 

 

ـ گفته بود بنْویس... از چه می‌نوشتم با چه آرزویی


ـ تو زنی و سخت است روسپیدی‌ات را با غزل بگویی

 

خانه‌ی تو بیت است، واژه هم اتاقت، قافیه دری قفل

وزن روی دوشت، هر غزل، سلوکی در هزار تویی

 

بی‌زمان دویدم، بی‌مکان نشستم، جوهری به دستم

تا غزل بپاشم، روی‌تان بگیرد، از من آبرویی

 

ریشه ریشه شعرم، شاخه شاخه انگشت، دیگران بگویند:

می‌نوشته بر آب، یک درخت بی‌برگ، در کنار جویی

 

فارسی: دل من، در شب سکوتش، خفته بی‌هم‌آغوش

یا زبان مردی‌ست، در دهان یک زن، گرم گفتگویی

 

خشک شد زبانت، تا فرو ببلعم، سرفه‌های ممتد

زن چه می‌کند با تکه استخوانی، مانده در گلویی

 

 

 

+ نوشته شده توسط مریم جعفری آذرمانی در سیزدهم مهر 1388 و ساعت 8:57 |