مریم جعفری آذرمانی
اصولن نوشتن دربارهی وطن مخصوصا با همقافیههای کلمهی ایران، آسان نیست زیرا خیلی از سمت شاعران پیش از ما شنیده و دیده شده و قافیههایش بسیار استفاده شده است. اگر شاعری بتواند با وجود این، شعری قابل توجه در این موضوع و روش بگوید باید به او آفرین گفت.
در این شعر، سیامک بهرامپرور به عبارتهای ناامیدکننده و مرثیهگونه نپرداخته است و اگرچه از رنجِ آگاهی شاعر برآمده است اما حس امید و خرسندی را به مخاطب القا میکند.
فقط برای یادآوری عرض کنم که در اکثر سطرهای این شعر، نشان تسلط شاعر به آرایههای شعری است که بر خلاف تصور معمول در معدود شاعرانی به این شکل و قدرت دیده میشود.
سعی دارم کمی کاربردیتر به این شعر بپردازم:
اولین دختر شرقی ! غزل آشوب جهان !
ای تنت موطن ِخورشید ، نگاهت باران !
در سطر اول این بند،کلمهی «اولین»، اصالت معشوق را که دختری شرقی است نشان میدهد و عبارت «غزل آشوب جهان» هم از آن دست عبارتهایی است که میتواند چند معنا ایجاد کند مثلن یکی اینکه: با غزل در جهان آشوب به پا کردهای. دیگر اینکه: تو آنقدر معشوق هستی که مفهوم غزل و تغزل را آشفته کردهای. یا تعبیرهای دیگر...
در سطر دوم، اگرچه بدیهیست که خورشید از مشرق طلوع میکند اما شاعر با عبارت «موطن خورشید» اشارهی شاعرانه به این امر بدیهی میکند که: وطنِ خورشید، شرق است. و تعبیرِ «نگاهت باران» در سطر دوم و امتداد این گریه و شدت آن در طول شعر، دقیق اجرا شده است با عبارتهایی مثل باکرهی زاینده و ... شاعر گریان و ...
نگاهت باران علاوه بر اینکه طبیعت این دختر شرقی را توضیح میدهد زیبایی دیگری هم دارد و آن، این است که: خیره شدن و به عبارت دیگر باز ماندن چشم، باعث ریزش اشک میشود و چه بسا منظور شاعر این است که گریهی این دختر شرقی از ناله نیست بلکه به این دلیل است که همیشه چشمش باز است و میبیند.
مام و معشوقهء من ! باکرهء زاینده !
آبی ِروسری ات رو به شمال آویزان !
سطر اول این بند، در نهایت ایجاز بیان شده است. زاینده به مام یعنی مادر بر میگردد و باکره به معشوق. اگرچه این نگاه به معشوق، سنتی جلوه میکند (یعنی نرسیدن عاشق و معشوق به یکدیگر که نمونههایش در ادبیات کهن ما فراوان است) اما از آنجا که شاعر به اصالت معشوق یعنی قدیمی بودن آن در سطر اول شعر، اشاره کرده است، این سطر میتواند تاکیدی بر آن باشد. از سوی دیگر تناقض مادر بودن و معشوق بودن (به طور همزمان) زیبایی ایجاد کرده است.
سطر دوم این بند هم، بیانگر این است که معشوق یا ایران برای شاعر آنقدر تقدس دارد که حتا رنگ روسریاش ( و نه خود روسریاش) میتواند آنچنان قابل لمس باشد که حرکت کند (آویزان شدن) و زیبایی بیافریند.
سینه رگ کرده و پیراهن تو رودارود !
شیر می ریزد و می جوشد و می غرد از آن –
در سطر اول پیراهن و تن به طور دقیق و شاعرانه یکی شدهاند در واقع پیراهن همان تن است. شاعر در جهت گفتن این حقیقت است که پیراهنی برازنده و در شان معشوق یا ایران نیست و دیگر اینکه با استفاده از کلمهی «رودارود» که باعث فخامت سطر شده است به مفهوم عریانی، بار عاشقانه و عاطفی داده است.
در سطر دوم سه فعل برای کلمهی «شیر» به کار رفته که دقیقا هر سه لازم هستند. فعلِ میریزد به شیر (نوشیدنی) برمیگردد و فعلِ میجوشد به هر دو شیر (نوشیدنی) و شیر(جنگل) و فعل میغرد به شیر(جنگل) اشاره دارد و نکتهی جالب، ترتیب شدن این سه فعل است که آرام آرام دو معنی «شیر» را القا میکند و آخرین معنی را در سطرهای دیگر ادامه میدهد:
شیر ِمادینه ای از آتش و خون بالیده
سوز ِصد زخم در اندام ستبرش پنهان
که «شیر مادینه» هنوز به همان دو معنی شیر هم اشاره دارد و دقت ناخودآگاه شاعر را نشان میدهد.
شیر بر پای - نه از پای - نشسته ! تا کی
اشک سیمینه و زرینه به رخسار روان ؟!
آوردن عبارت« شیرِ بر پای ـ نه از پای ـ نشسته» اگرچه ساده مینماید اما شاعران اندکی هستند که میتوانند یک عبارت مختصر را برای بیان یک مفهوم چند جملهای بیاورند و نکتهی دیگر اینکه اشارهی سیمینه و زرینه بدون تداعی جغرافیایی دو رود سیمینهرود و زرینهرود هم میتواند معنی تغزلآمیز را برساند اما شاعر شاید در آوردن سیمینهرود و زرینهرود این قصد را هم کرده که اشارهای به جنگ هم داشته باشد چون این دو رود در نیمهی غربی ایران هستند.
آنقَدَر گریه که پای تو به شوراب نشست
شد خلیجی که بیافکند عرب در خَلَجان
اگرچه سطر دوم این بند ، از لحاظ زبان و بیان با کل سطرهای این شعر، کمی فرق دارد اما در توضیح آن میتوان گفت: شاعر در صدد توضیح دادن حالتی است که برای عرب اتفاق افتاده است و آوردن کلمهی خلجان (میل، خواهش، اضطراب...) که اصلن عربی است باعث شده است که شاعر مثلا به جای «انداختن» از «افکندن» استفاده کند. ایرادی که در نگاه اول وارد است این است که معلوم نیست که خلیج، عرب را در خلجان افکنده است یا عرب، خلیج را، اما به دلیلی که گفتم شاید شاعر اینجا هم عمدا نحو را اینگونه به کار برده زیرا در بند بعدی هم به ضربالمثلی اشاره دارد که برای عرب به کار میرود: آنجا که عرب نیانداخت:
خیره انداخت نی و شور نیستانی تو
وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان
شاعر در این بند از نی در سه موقعیت استفاده کرده است یکی همان ضربالمثل که گفته شد دوم اشاره به اول مثنوی مولوی و سوم اصطلاحِ «وقت گل نی».
سطرِ « وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان» ممکن است این تلقی را ایجاد کند که کلمهی «نشان»، به دلیل قافیه در آخر جمله آمده و نحو را به هم ریخته است در حالی که شاعر با این کار نشان دادن را واضحتر کرده است و کلمهی «نشان» برای بیان حرفش مهمتر از بقیهی جمله بوده است.
چکمه ای آمد و گل له شد و از نو برخاست
دو ر تاریخی ِگل ، چکمه و گل ... بی پایان
یکی از بهترین بندهای این شعر همین دو سطر است که موضوعیتش را شاعر خلق کرده است و حتا اگر ارجاع مشخصی هم به واقعیتی داشته باشد بدون آن هم میتواند مفهومی تازه را ایجاد کند. یکی از نکتههای این دو سطر این است که ارتباط خیلی ظریف کلمهی «بیپایان» (که شامل کلمهی پا است) با «چکمه» و همچنین با «برخاستن گُلِ له شده»، برای ناخودآگاهِ مخاطب حس زیبایی ایجاد میکند و همین ارتباط چند معنی را القا کرده است.
بر تو سخت است ولی سخت تر از آن حال ِ
شاعری که بنویسد غزلش را گریان
آمدن کلمهی «حالِ» در آخر سطر اول یعنی استفاده از هجای کوتاه که مجبوریم با هجای بلند تلفظ کنیم، مفهوم سطر دوم را بهتر نشان داده است شاعری که گریان است و حالش بد است.
این چه رسمی ست که هر گاه تویی قافیه اش
در گلوگاه غزل لخته ببندد «ویران» ؟!
شاید این دو سطر بهترین بند این شعر باشد و فقط شاعری میتواند از این منطقها استفاده کند که با دقتتر از دیگران به جهان و شعرش نگاه میکند.
دار بر پا بکند تا برسد نیشابور
سر به جنگل بگذارد بشود لاهیجان
بدود... پر بکشد... مثل کبوتر تا تیر
سینه ای باز کند در قفس تنگستان
نعش لیلا به بغل ،رقص کنان ، مجنون وار
به بیابان بزند تا برسد آبادان ...
در این سه بند علاوه بر ارتباطهای معنایی و استفاده از آرایههای جاری و همچنین علاوه بر اشارات تاریخی از جمله سربداران و میرزاکوچکخان و تنگستان و جنگ، به طور ضمنی تصویری هم از پرچم ایران نشان داده شده است بند اول با کلمهی «جنگل» رنگ سبز پرچم را تداعی میکند بند دوم با کلمهی «کبوتر» رنگ سفید را و بند سوم با کلمههای «نعش» و «مجنون» رنگ سرخ را.
شاعر از بسیار گویی پرهیز کرده و در دو سطر آخر هم با بیان همین مفهوم (یعنی وجود قافیههای بسیار برای ادامهی این شعر) آن را به خوبی تمام کرده است:
آنقَدَر هی بدود هی بپرد قافیه را
تا به نام تو، به پای تو بیافتد... ایران !
باید یادآور شد که با وجود دو سطر آخر این شعر، باز هم میتوان تعبیری فقط تغزلی هم از آن ارایه کرد. شاعر در کل سطرهای این شعر دو روایت را دنبال کرده است که هر یک از این روایتها میتواند بدون دیگری در سطرهای این شعر حرکت کند یکی معشوق و دیگری ایران.
----------------------
شعر مورد بررسی از سیامک بهرامپرور:
اولین دختر شرقی ! غزل آشوب جهان !
ای تنت موطن ِخورشید ، نگاهت باران !
مام و معشوقهء من ! باکرهء زاینده !
آبی ِروسری ات رو به شمال آویزان !
سینه رگ کرده و پیراهن تو رودارود !
شیر می ریزد و می جوشد و می غرد از آن -
شیر ِمادینه ای از آتش و خون بالیده
سوز ِصد زخم در اندام ستبرش پنهان
شیر بر پای - نه از پای - نشسته ! تا کی
اشک سیمینه و زرینه به رخسار روان ؟!
آنقَدَر گریه که پای تو به شوراب نشست
شد خلیجی که بیافکند عرب در خَلَجان
خیره انداخت نی و شور نیستانی تو
وقت گل دادن نی را به جهان داد نشان
چکمه ای آمد و گل له شد و از نو برخاست
دور تاریخی ِگل ، چکمه و گل ... بی پایان
بر تو سخت است ولی سخت تر از آن حال ِ
شاعری که بنویسد غزلش را گریان
این چه رسمی ست که هر گاه تویی قافیه اش
در گلوگاه غزل لخته ببندد «ویران» ؟!
دار بر پا بکند تا برسد نیشابور
سر به جنگل بگذارد بشود لاهیجان
بدود... پر بکشد... مثل کبوتر تا تیر
سینه ای باز کند در قفس تنگستان
نعش لیلا به بغل ،رقص کنان ، مجنون وار
به بیابان بزند تا برسد آبادان ...
...
آنقَدَر هی بدود هی بپرد قافیه را
تا به نام تو، به پای تو بیافتد... ایران !
------
این مطلب به طور خلاصه در روزنامه همشهری منتشر شده است:
http://www.hamshahrionline.ir/News/?id=100583